آفرین جان آفرین پاک را

آنکه جان بخشید و ایمان خاک را

عرش را بنیاد بر آب او نهاد

خاکیان را عمر بر باد او نهاد

آسمان را در زبر دستی بداشت

خاک را در غایتِ پستی بداشت

آن یکی را جنبش مادام داد

وین دگر را دایماً آرام داد

 



تاريخ : ۱۳٩۳/۱٢/۱٢ | ٦:٤٤ ‎ق.ظ | نویسنده : مامان پارسا | نظرات ()

بسم الله الرحمن الرحیم

اَللّهُمَ صَلِّ عَلیٰ مُحَمَّد وَ آل مَُحَمّد

یا سَیِّدُ یا سَنَدُ یا صَمَدُ یا مَن لََََهُ المُستَنَدُ اِجعَل لی فَرَجَاً وَ مَخرَجَاً مِمِّا انَا فیهِ وَاَکفِنی فیهِ وَ اَعُوذُ بِکَ بِسمِ الله التّاماتِ یا اللهُ یا اللهُ یا اللهُ یا رَحمانُ یا رَحمانُ یا رَحمانُ یا رَحیمُ یا رَحیمُ یا رَحیمُ یا خالِقُ یا رازِقُ یا بارِیُ یا اَوَّلُ یا اخِرُ یا ظاهِرُ یا باطِنُ یا مالِکُ یا قادِرُ یا واهِبُ یا وهّابُ یا تَوّابُ یا حَکیمُ یا سَمیعُ یا بَصیرُ یا غَفَورُ یا رَحیمُ یا غافِرُ یا شَکُورُ یا عالِمُ یا عادِلُ یا کریمُ یا رَحیمُ(یا حَلیم) یا وَدودُ یا غَفورُ یا رَئوفُ یا وِترُ یا مُغیثُ یا مُجیبُ یا َحبیبُ یا مُنیبُ یا رَقیبُ یا مُعیدُ یا حافِظُ یا قابضُ یا حَیُّ یا مالِکُ یا باعِثُ یا وارِثُ یا رَحیمُ (یا راحِمُ) یا فاتِحُ یا فارِجُ یا فاخِرُ یا مُعِزُّ یا مُذِلُّ یا مُعینُ یا مُبینُ یا جَلیلُ یا جَمیلُ یا کفیلُ یا وَکیلُ یا دَلیلُ یا حَیُّ یا قَیُّوم یا جَبّارُ یا غَفّارُ یا حَنّانّ یا مَنّانُ یا دَیّانُ یا غُفرانُ یا بُرهانُ یا سُبحانُ یا مُستعانُ یا سُلطانُ یا اَمینُ یا مُومِنُ یا مُتَکَبِّرُ یا شَکُورُ یا عَزیزُ یا عَلِیُّ یا وَفِیُّ یا زَکِیُّ یا قوِیُّ یا غَنِیُّ یا مُحِقُّ یا مُعطی یا اخِرُ یا اَحسَنَ الخالِقینَ یا خَیرَ الرّازِقینَ یا خَیرَ الغافِرینَ یا خَیرَ المُحسِنینَ یا خَیرَ النّاصِرینَ یا اَرحَمَ الرَّاحِمینَ یا نُورَ السَماواتِ و الاَرضِ یا هادِیَ المُضِلّینَ یا دَلیلَ المُتحَیِّرینَ یا خالِقَ کُلَّ شَیﺀٍ یا فاطِرَ السَماواتِ وَ الاَرض ِ یا هادِیَ المُظِلّینَ یا مُفتِحَ الابوابِ یا مُسَبِّبَ الاَسبابِ یا رَفیعِ الدَّرَجاتِ یا مُجیبَ الدَّعَواتِ یا وَلِیَّ الحَسَناتِ یا غافِرَ الخَطیئاتِ یا مُحیِیَ الاَمواتِ یا ضاعِفَ الحِسَناتِ یا دافِعَ البَلیّاتِ

اَللّهُمَ احفظ صاحِبَ هذا الدُّعا مِن الطاعُونِ و الزَّلزَّلَةِ و الفُجاَةِ و الوَبا وَ مِن شرِّ السُّلطانِ الجابرِوَ شرِّ العَینِ السُّوﺀِ وَ مِن شرِّ الاَ عداﺀِ وَمِن شرِّ الجِنَّ وَ الاِ نسِ بِحَقِّ لا اِلهَ اِلاًّهُوَ الحَیُّ القیُّومُ بحَقِّ کهیعص وَ بحَقِّ حمعسق وَ بحَقِّ مُحَمَّدِ المُصطفی وَ بحَقِّ عَلِیٍّ المُرتضی وَ الاَ ئِمَةِ الهُدی وَ بحَقِّ اللِّوحِ وَ القلم وَ الکُرسِیِّ وَ العَرشِ وَ بحَقِّ فسَیَکفیکهُمُ اللهُ وَ هُو السَّمیعُ العَلیمُ اَللّهُمَ اَحفظ صاحِبَ هذا الدُّعاﺀِ مِن شرِّ کُلِّ ذِی شرِّ وَ مِن شرِّ طارِقِ الَّیلِ وَ النَّهارِ وَ مَِن شرِّ والِدٍ وَ ما وَلد وَ مِن شرِّ ما یَلِجُ فِی الاَرضِ وَ ما یَخرُجُ مِنها وَ هُو الغَفُورُ الرَّحیمُ اَللّهُمَ اَحفظ صاحِبَ هذا الدُّعاﺀ مِن شرِّ الاَعدَاءِ وَ مِن شَرِّ جَمیعِ المِحنهِ و الدَاء وَ مِن شرِّ النَفَّاثَاتِ فِی العُقدِ وَ مِن شرِّ حاسِدٍ اِذا حَسَد یا رَبِّ بعِزِّ عِزَِّتِکَ وَ القهرِ بلطفِکَ وَ الرَّحمَة رَحمَتِکَ یا وَاهِبَ العَطایا یا دافِعَ البَلا یا یا غافِرَ الخَطایا یا سَتارَ العیُوُبِ یا نُور الغُیُوبِ یا نُور القلُوبِ یا حَبیبَ القلُوبِ یا قاضِیَ الحاجاتِ یا رَحمانِ الدُّنیا وَ الا خِرَةِ یا اَرحَمَ الرّاحِمینَ بحَقِّ اِلَی اللهِ تصیرُ الاُمُوُر اَللّهُمَ اَستودِعُکَ نَفسی وَ روحی وَ مالی وَ اَولادی وَجَمیعَ ما اَنعَمتَ عَلیَّ فِی الدّینِ وَ الدُنیا وَ الا خِرَة ِاِنَّهُ لا یُضیعُ صانیکَ یَصُونُکَ وَ مَحفُوظُکَ وَ مَامُولُکَ وَلا یُجیرُنی اَحَدٌ مِنکَ وَلنْ اَجدَ مِن دُونِهِ مَلتحِداً اَللّهُمَ رَبَّنا ٰاتِنا فِی الدُّنیا حَسَنَة وَ فِی الا خِرَةِ حَسَنَة وَ قِنٰا عَذٰابَ النّار وَ عَذابَ القَبرِ برَحْمَتِکَ یا اَرْحَمَ الرّاحِمینَ وَ صَلَّی اللهُ عَلیٰ مُحَمَّدِ وَ الِهِ اَجْمَعینَ الطّاهِرینَ وَ الاَ ئِمَة المَعْصُومینَ وَ سَلَّم تسْلیماً کثیراً کثیراً .

اَللّهُمَ صَلِّ عَلیٰ مُحَمَّد وَ آل مُححَمّد وَ عَجِّل فَ



تاريخ : ۱۳٩۳/۱٢/۱۱ | ۱۱:۱٠ ‎ق.ظ | نویسنده : مامان پارسا | نظرات ()

پسر گلم ببخشید که خیلی وقته من مطلبی تو وبلاگت ننوشتم . پسرنازم الان شما دو سال و سه ماهه هستی . قدت 88 و وزنت بخاطر این همه رفت و امدهای اخیر به شمال و قضیه تصادف ( که در تاریخ دوشنبه 19 خرداد 93 درخشت سر روبروی امامزاده فضل نرسیده به ایزد شهر رخ داد ) دوباره کاست شد و الان به 10 و نهصد رسیده ........خیلی اتفاقها افتاد خیلی سختی  بود یک ماه کشید تا اثارکبودی و تورم و جای بخیه ها مامان زهره خوب بشه اما هزارمرتبه خدا رو شکر که گل پسر مامانی صحیح و سالم موند و از تصادف اسیبی ندید . ...... بگذریم در این شمدت که حداقل بیست بار این راهو ما رفتیم و اومدیم بخاطر بابارضا و تو ماشین تو خیلی اذیت میشدی ........حداقل مدت رفت از جاده هزار 5 یا شش ساعت است اگر ترافیک باشه یا اگه یکم استراحت کنیم که بیشتر هم طول میکشه . ماشین بهت حالت تهوع و رفلاکس میده و فقط میگی مامی می می یعنی پستونک .........اون پشت برات جا مرتب میکردم و تو میخوابیدی .اگرهم جایی نگه میداشتیم دیگه اصلا دوست نداشتی سوار بشی تا دوباره حرکت کنیم از بس که خسته میشدی گلم ....اما این روزها هم با همه اتفاقات بدش گذشت و ما سرانجام به خاطر بابارضا و  تصمیم تک نفره و انفرادی اش به بابلسر و منازل سازمانی پدافند هوایی بابلسر نقل مکان کردیم ....مامان جون و باباجون خیلی زحمت کشیدند تو اسباب کشی اینو واقعا و بدون اغراق میگم .مامان جون پرده های جدید مدل نانسی برای پذیرایی دوخت همینطور برای اتاق خواب و اتاق اقا پارسا ......باباجون همه کارهای فنی و نصب ساید و ماشین ظرفشویی و لباسشویی و پرده ها و .....انجام داد. میدونید وقتی کارها گره می افته و خیل عظیمی از کار هست چی بیشتر از همه می ارزه ؟ تو اینجور مواقع همدلی و همراهی و پشتیبانی از کسی که بسیار احساس تنهایی و سردرگمی و کلافه بودن داره به اندازه یک دنیااااااااااااااااااااا ارزش داره که با هیچ چیز دیگری قابل قیاس نیست .بعضی ها ممکنه ارزش اینکارها رو بخوان با پول مقایسه کنن یا بگن به فلانک زنگ میزدم انجام میداد اما اینها نهایت کم لطفی و بی  نزاکتی است ..........................خلاصه بگذریم . چند روزی موندیم ....گل پسر مامان روحیه اش اومده بود پایین تا بابی جون زنگ میزد بهونه میگرفت و از پشت خط میگفت بابی جون کجایی ؟؟؟؟؟کجا رفتی ؟؟؟؟؟ماشینم خراب شده بیا درست کن ..........من هم دلم میگرفت . دایی اومد و با هم برگشتیم کرج تا پارسا هم کم کم براش جابیفته که خونه ما دیگه رفته بابلسر ........پسر مامان عاشق کارتن دورا هستش . یادم رفته بود بیارم گفتم خاله سمیرا دو تا سی دی جدید دورا و حسنی برت خرید اورد قبل از خواب فقط باید دورا ببینی . تلویزیون تحت اختیار و غرق جناب مهندس پارسا ست !!!!!!!!!!!!!

لیست خرید های این هفته مامانی  قابل توجه dadyمحترم

4 عدد شیرخشک اپتامیل 3 .................        70000تومان

شربت کلسیم osteo care.....................              هیجده هزار تومان

ظرف غذای کودک دورانی ....................         بیست هزار تومان

بستنی ساز لیوانی مجیک....................          25 هزارتومان

پک سه تایی برای مامان ..........                      60 هزارتومان

سه دست لباس تکنور راحتی .............                130 هزار تومان

گوشی سونی اکسپری سی .................                750 هزارتومان

هندی بالب ............                                              15 هزار تومان

تونیک پلنگی .........................................................60 هزارتومان

ساق پوست کنده مرغ برای عسل مامان ....................14هزارتومان

10 کیلو سبزی قرمه آماده مصرف .............................30 هزارتومان

5 کیلو سبزی پلویی آماده ......................................15 هزارتومان

هزینه تنقلات و درخواستهای روزانه جیگرطلای مامانی مثل بستنی روزانه و شیر بلال و چیچک و رنگارنگ و پفیلا و میوه هاش هم که به کنار . بابا رضا خودش میدونه اینارو .

 

شیطونی های گل پسرم

-فقط عاشق داللللللللللللللللللی بازی .زیر پتوی بابی جون !!!!!!!!!غش میکنی از خنده

-عاشق موتور سواری ........میگی تند برو باد بیاد!!!!!!!!

- وقتی کوکو سیب زمینی برات درست میکنم میگی به به غذای عالی !!!!!!!!! اینم از حسنی یاد گرفتی اونجا که به خرسه میگن : به به عجب غذاییه این غذا خیلی عالیهههههههههه

-دیشب رفتم بخاطر تو یه گوشی سونی اکسپریا سی خریدم فقط بخاطر اینکه صفحه اش بزرگ باشه و تو بازی کنی باهاش .......عاشق پو و انیمال سوند هستی .از وقتی هم که گرفتم گفتم این گوشی جدید آقا پارساست مبارکه هههههههههه .تو هم از دستم گرفتی و دور اتاق میچرخی و دیگه نمیدی به من و میگی این گوشی مبارکه پارساست!!!!!!!

-گوشی رو میزاری گوشت و میگی منم ........بابارضا.............منم ..........

-وقتی پی پی داری ساکت و اروم میری کنار دیوار می ایستی و بعد که من میگم مامی پی پی داری ؟/ بریم دستشویی ؟؟؟؟؟؟بلند میگی نههههههههه .....نیا ..........مامی پی پی ندالم ...........من هم تشویقت میکنم که بری تو  دستشویی فرنگیت بشینی نترسی از پی پی اما چه فایده !!!!!!!!!!!!!هنوز که موفق نشدم با وجود همه راههایی که رفتم . به نظرم یبوست گل پسرم از نوع احتباسی هستش نه عملکردی .

 

 



تاريخ : ۱۳٩۳/٦/۳٠ | ۸:٠۳ ‎ب.ظ | نویسنده : مامان پارسا | نظرات ()

پسر گلم ببخشید که خیلی وقته من مطلبی تو وبلاگت ننوشتم . پسرنازم الان شما دو سال و سه ماهه هستی . قدت 88 و وزنت بخاطر این همه رفت و امدهای اخیر به شمال و قضیه تصادف ( که در تاریخ دوشنبه 19 خرداد 93 درخشت سر روبروی امامزاده فضل نرسیده به ایزد شهر رخ داد ) دوباره کاست شد و الان به 10 و نهصد رسیده ........خیلی اتفاقها افتاد خیلی سختی  بود یک ماه کشید تا اثارکبودی و تورم و جای بخیه ها مامان زهره خوب بشه اما هزارمرتبه خدا رو شکر که گل پسر مامانی صحیح و سالم موند و از تصادف اسیبی ندید . ...... بگذریم در این شمدت که حداقل بیست بار این راهو ما رفتیم و اومدیم بخاطر بابارضا و تو ماشین تو خیلی اذیت میشدی ........حداقل مدت رفت از جاده هزار 5 یا شش ساعت است اگر ترافیک باشه یا اگه یکم استراحت کنیم که بیشتر هم طول میکشه . ماشین بهت حالت تهوع و رفلاکس میده و فقط میگی مامی می می یعنی پستونک .........اون پشت برات جا مرتب میکردم و تو میخوابیدی .اگرهم جایی نگه میداشتیم دیگه اصلا دوست نداشتی سوار بشی تا دوباره حرکت کنیم از بس که خسته میشدی گلم ....اما این روزها هم با همه اتفاقات بدش گذشت و ما سرانجام به خاطر بابارضا و  تصمیم تک نفره و انفرادی اش به بابلسر و منازل سازمانی پدافند هوایی بابلسر نقل مکان کردیم ....مامان جون و باباجون خیلی زحمت کشیدند تو اسباب کشی اینو واقعا و بدون اغراق میگم .مامان جون پرده های جدید مدل نانسی برای پذیرایی دوخت همینطور برای اتاق خواب و اتاق اقا پارسا ......باباجون همه کارهای فنی و نصب ساید و ماشین ظرفشویی و لباسشویی و پرده ها و .....انجام داد. میدونید وقتی کارها گره می افته و خیل عظیمی از کار هست چی بیشتر از همه می ارزه ؟ تو اینجور مواقع همدلی و همراهی و پشتیبانی از کسی که بسیار احساس تنهایی و سردرگمی و کلافه بودن داره به اندازه یک دنیااااااااااااااااااااا ارزش داره که با هیچ چیز دیگری قابل قیاس نیست .بعضی ها ممکنه ارزش اینکارها رو بخوان با پول مقایسه کنن یا بگن به فلانک زنگ میزدم انجام میداد اما اینها نهایت کم لطفی و بی  نزاکتی است ..........................خلاصه بگذریم . چند روزی موندیم ....گل پسر مامان روحیه اش اومده بود پایین تا بابی جون زنگ میزد بهونه میگرفت و از پشت خط میگفت بابی جون کجایی ؟؟؟؟؟کجا رفتی ؟؟؟؟؟ماشینم خراب شده بیا درست کن ..........من هم دلم میگرفت . دایی اومد و با هم برگشتیم کرج تا پارسا هم کم کم براش جابیفته که خونه ما دیگه رفته بابلسر ........پسر مامان عاشق کارتن دورا هستش . یادم رفته بود بیارم گفتم خاله سمیرا دو تا سی دی جدید دورا و حسنی برت خرید اورد قبل از خواب فقط باید دورا ببینی . تلویزیون تحت اختیار و غرق جناب مهندس پارسا ست !!!!!!!!!!!!!

لیست خرید های این هفته مامانی  قابل توجه dadyمحترم

4 عدد شیرخشک اپتامیل 3 .................        70000تومان

شربت کلسیم osteo care.....................              هیجده هزار تومان

ظرف غذای کودک دورانی ....................         بیست هزار تومان

بستنی ساز لیوانی مجیک....................          25 هزارتومان

پک سه تایی برای مامان ..........                      60 هزارتومان

سه دست لباس تکنور راحتی .............                130 هزار تومان

گوشی سونی اکسپری سی .................                750 هزارتومان

هندی بالب ............                                              15 هزار تومان

تونیک پلنگی .........................................................60 هزارتومان

ساق پوست کنده مرغ برای عسل مامان ....................14هزارتومان

10 کیلو سبزی قرمه آماده مصرف .............................30 هزارتومان

5 کیلو سبزی پلویی آماده ......................................15 هزارتومان

هزینه تنقلات و درخواستهای روزانه جیگرطلای مامانی مثل بستنی روزانه و شیر بلال و چیچک و رنگارنگ و پفیلا و میوه هاش هم که به کنار . بابا رضا خودش میدونه اینارو .

 

شیطونی های گل پسرم

-فقط عاشق داللللللللللللللللللی بازی .زیر پتوی بابی جون !!!!!!!!!غش میکنی از خنده

-عاشق موتور سواری ........میگی تند برو باد بیاد!!!!!!!!

- وقتی کوکو سیب زمینی برات درست میکنم میگی به به غذای عالی !!!!!!!!! اینم از حسنی یاد گرفتی اونجا که به خرسه میگن : به به عجب غذاییه این غذا خیلی عالیهههههههههه

-دیشب رفتم بخاطر تو یه گوشی سونی اکسپریا سی خریدم فقط بخاطر اینکه صفحه اش بزرگ باشه و تو بازی کنی باهاش .......عاشق پو و انیمال سوند هستی .از وقتی هم که گرفتم گفتم این گوشی جدید آقا پارساست مبارکه هههههههههه .تو هم از دستم گرفتی و دور اتاق میچرخی و دیگه نمیدی به من و میگی این گوشی مبارکه پارساست!!!!!!!

-گوشی رو میزاری گوشت و میگی منم ........بابارضا.............منم ..........

-وقتی پی پی داری ساکت و اروم میری کنار دیوار می ایستی و بعد که من میگم مامی پی پی داری ؟/ بریم دستشویی ؟؟؟؟؟؟بلند میگی نههههههههه .....نیا ..........مامی پی پی ندالم ...........من هم تشویقت میکنم که بری تو  دستشویی فرنگیت بشینی نترسی از پی پی اما چه فایده !!!!!!!!!!!!!هنوز که موفق نشدم با وجود همه راههایی که رفتم . به نظرم یبوست گل پسرم از نوع احتباسی هستش نه عملکردی .

 

 



تاريخ : ۱۳٩۳/٦/۳٠ | ۸:٠۳ ‎ب.ظ | نویسنده : مامان پارسا | نظرات ()
تاريخ : ۱۳٩۳/٤/٢٢ | ٦:٢٢ ‎ب.ظ | نویسنده : مامان پارسا | نظرات ()
تاريخ : ۱۳٩۳/٤/٢٢ | ٦:۱۸ ‎ب.ظ | نویسنده : مامان پارسا | نظرات ()
تاريخ : ۱۳٩۳/٢/٢٠ | ٦:٤٢ ‎ب.ظ | نویسنده : مامان پارسا | نظرات ()

پسر نازم الان20ماهه هستی و کم و. بیش میتونی یعضی از کلمه ها رو بگی..........وقتی صدای هواپیما رو میشنوی بلند میگی مامی ههههههههه یعنی هواپیما منم میبرم تو حیاط که نگاه کنی  بعد با هواپیما بای بای میکنی و میگی بــــــــــــــیـــــــــــــــــــــــش .....................س..........یعنی هواپیما بیا اینجا بشین من سوار شم !!!!!!!!!!!! عزیزم بعد من میگم اینجا نمیشه که مامی باید بریم فرودگاه .تو هم میگی فووووووووووووو . اول هر چی رو میگی مثلا به فندک میگی فففففففففف به صندلی میگی سسسسسس به کالسکه میگی کااااااااااااااااااااا



تاريخ : ۱۳٩٢/۱٢/۱٤ | ۱٠:٢٥ ‎ق.ظ | نویسنده : مامان پارسا | نظرات ()

عزیزم بعد از واکسن 18 ماهگی که خیلی درد داشت و نسبت به واکسنهای قبلیت تب زیادی هم داشتی خیلی بی اشتها شده بودی .چند روز اول رو به حساب عوارض واکسن گذاشتم اما وقتی دیدم این بی اشتهایی و غذا نخوردن به یک هفته رسید و داشتی لاغر میشدی و زیز چشمای نازت کبود و فرورفته شد از پروفسور سلطانزاده فوق تخصص نوزادان متولد 1317 یزد و استاد دانشگاه علوم پزشکی شهید بهشتی که اخیرا از امریکا به ایران برگشته و دارای مقالات بسیار علمی هستش وقت گرفتم و دوشنبه 16 دی بردمت دکتر . تشکیل پرونده دادیم . معاینه شدی (چه معاینه ای عسلم ! از اول تا اخر گریه کردی . همینکه وارد دفتر دکتر شدیم و فهمیدی که دکتره چون تازه هم واکسن زده بودی و چشمت ترسیده بود اینقدر گریه کردی که کل بیمارستان و داشتی رو سرت خراب میکردی!) . قد 80 و وزن با لباس ده کیلو و چهارصد . این داروها برات تجویز شد : زادیتن برای حساسیت شبی 2 سیسی ،  شربت تقویتی و اشتهااور سندروس صبح  شب 3 سی سی ، تقویتی ولکید روزی 5 سیسی ،زانتاک (رانیتیدین خارجی ) صبح 3 سیسی ، شیر غنی شده اینفترینی 7 عدد هر سه روز یک شیشه ...............شیراینفترینی رو فقط داروخانه سیزده ابان داشت . چقدر هم شلوغ بود . تا حالا اونجا نرفته بودم . فقط 7 تا شیشه شیر کوچک اینفترینی شد صد و دو تومن . ازاد بود . مابقی دارو ها که همه رو خارجی گرفتم شد تقریبا دویست . حالا سخت ترین مرحله میدونی چی بود گلم ؟؟؟؟؟؟آزمایش خون برای چکاب کلی اعم از تیرویید و اهن  کلسیم و فسفر و ویتامین دی و درجه الرزی .....نازم وقتی دو تا خانم پرستار دستت و گرفتن و داشتن ازت خون میگرفتن با تمام وجود گریه میکردی و با چشمای نازت به من نگاه میکردی و التماس میکردی که تو رو از دستشون نجات بدم  نمیدونی چقدر دلم گرفت . نازم چاره ای نیست .نمیخواستم خدای نکرده بعدا پشیون بشم  خدای ناکرده که در حقت کوتاهی کرده باشم . گل پسر مامی الان یک هفته است بهتر شدی و جوا ب ازمایشات رو هم گرفتم خدارو شکر مشکلی نداشتی فقط میزان فاکتور الرزی برات 45 بود که تو رنج  الرزی قابل مطالعه یا متوسط قرار داشتی . ان شاالله بهتر بشی نفسم .



تاريخ : ۱۳٩٢/۱٠/٢٤ | ٦:٠۳ ‎ب.ظ | نویسنده : مامان پارسا | نظرات ()


تاريخ : ۱۳٩٢/۱٠/۱٢ | ٤:۱٥ ‎ب.ظ | نویسنده : مامان پارسا | نظرات ()

بر دل این مردمان سنگدل                    گوییا شیطان بشارت میدهد

دین خود را مفت و ارزان یک به یک             از پس تهمت به تهمت میدهند

این جماعت برده اند از یاد خود         ان خدایی را که شهرت میدهد

گرکشد اهی ز دل هر بیگناه            یک شبه خلوار نعمت میدهد .

بی خرد از پس  چه تهمت می زنی ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

گرچکد اشکی به روی گونه اش                 رب او بر زیز خاکت مینهد ....



تاريخ : ۱۳٩٢/۱٠/٤ | ۱٢:٢٧ ‎ق.ظ | نویسنده : مامان پارسا | نظرات ()

عسلم  امروز به سلامتی 18 ماهه شدی . ماشاالله . نمک مامی نبات مامی شیرین مامی .........باید برای واکسن 18 ماهگی آماده باشی . اخی تو هم که از دکتر خیلی میترسی . همین که وارد یه دفتر میشی حالا هر چی باشه زود فکر میکنی عمو دکتره و میزنی زیر گریه و  میخوای برگردی . بعد از سری اخر که از مطب دکتر امینیان برگشتیم بهت میگم آقا پارسا عمو دکتر چی گفت ؟؟؟؟؟؟؟؟دهنتو باز میکنی و میگی آآآآآآآآآآآآآآآآ.یعنی دکتر حلق منو نگاه کرد...........

جیگرم الان هر چی وسیله الکترونیک میبنی عاشق این هستی که روشن خاموش کنی از جارو برقی ، جارو شارزی ، بخار شو ، سرخ کن ، میکسر ، بستنی ساز ،چای ساز ، توستر گرفته تا سوییچ ماشین و بخاری برقی و تلویزیون و رسیور و دید وی دی و چیزای دیگه . کامپیوتر دایی رو روشن میکنی و میگی منو بذار رو صندلی و بعد موس میگ رو تو دستت و میگی موووووووووووووووس ....................دا ............یعنی دایی .. موسو میگیری دستت و میذاری رو کشو  موس وبعد یکم هولش میدی عقب مثلا قایم کردیش . بعد میگی مامی ................مووووووووووس ............نیس .یعنی موس نیست .منم میگم ا........مامی موس کو ؟؟؟؟؟تو هم اینقدر زرنگی با دستت اونور اشاره میکنی یعنی اونطرف افتاده حالا من دارم موسو کامل میبینم اما خودم میزنم به ان راه و یه کن الکی دنبالش میگردم بعد خودت میگی مامی........اشاره میکنی به موس یا برش میداری و نشونم میدی . ای پسر کلک مامی .............

راستی عاشق گوشی تاچ هستی که با انگشتت صفحه شو تکون بدی .گوشی مامی رو میگیری و با انگشتای کووچولو عکسای خودتو ورق میزنی و میبینی .اما یه کار بد هم این هفته انجام دادی . گوشی مامی رو پرت کردی اشپزخونه . شکوندی . بعد اومدی با قیافه متعجب منو صدا کردی و با اشاره دستت منو کشوندی اشپزخونه و میگی واااااااااااااااااااااااا. یعنی یه کار بدی کردم . ای پسر شیطون . عیب نداره . خراب شده دیگه دادم  درستش کنن .اگه بشه .

کلماتی که الان میگی

- مثلا من نشستم دارم فیلم میبینم میای میگی مامی .......من میگم جان عزیزم ؟ دوباره باصدای بلندتر میگی مامی .....منم تکرار میکنم ........دست منو میگیری یا به من اشاره میکنی که بیا . بلند میشم باهات میام منو میبری کنار تاب و میگی تا............یعنی تاب بازی .وقتی میخوام بلندت کنم بذارم رو تاب میگی پ...........یعنی اول پتو مو بیار بذارم زیرم . یه پتو داری که عکس اردک توییتی روشه خیلی اونو دوست داری ( یه بار پتو رو انداخته بودم تو ماشین لباسشویی بشوره وقتی دید ی پتو داره اون تو میچرخه نیمدونی چه واویلایی کردی ....رفتی در ماشین لباسشویی رو میخواستی باز کنی پتوتو نجات بدی . هر چی میگم مامی صبر کن ویز ویزش تموم بشه الان خشک میکنه بهت تحویل میده گوش نمیکردی یکی دو بار هم دکمه پاوز و زدی و متوقف کردی تا تایمش تموم شد و پتو تو صحیح و سالم تحویل گرفتی و خیالت راحت شد .) خلاصه پتو میذارم و جاتو درست میکنم و جنابعالی رو تاب میدم . خوشحال مشی و میخندی . قربون خنده هات برم . برات آواز میخونم تاب تاب عباسی خدا پارسا رو نندازی اگه خواستی بندازی بغل مامی بندازی ........همین طور تکرار میکنم . بهت میگم حالا یه چشمک به مامی بزن دو تا چشماتو میندی و سرتو بالا میگری .اخی فدای اون چشمکات ............

 

 



تاريخ : ۱۳٩٢/٩/٢٩ | ٧:۳۸ ‎ق.ظ | نویسنده : مامان پارسا | نظرات ()

دکتر علیرضا امنیان فوق تخصص نوزادان از دکترهایی بود که خیلی باحوصله به سوالات من جواب داد . بخاطر همین تصمیم گرفتم چکاپ 17 ماهگی پارسا رو ایشون انجام بده . میدونستم که دو روز هفته بیمارستان صارم هستن . زنگ زدم وقت بگیرم خانم منشی برا ی یکماه دیگه وقت داد و گفت اینجا سرشون شلوغه اگه کارت فوریه از 118 تلفن مطبشونو بگیر برو اونجا . منم اینکارو کردم . ایشون تازه مطب زده و ادرسشم این بود .بزرگراه صیاد جنوب - خروجی پلیس - خ ادیب - خ پادگان ولیعصر - خ نیرو پ7 طبقه دوم . خانم منشی یرای دو روز دیگه وقت داد ساعت 4 ونیم .با باباجون رفتیم مطب . دکتر مثل قبل اروم و باحوصله بود قد پارسا 79 و وزنش 9800 رو ترازوی دیجیتال و دور سر 50 و نیم . از لحاظ قد و وزن گفت رو نموداره و مشکلی نداره .طبیعیه . برای درمان یبوستش یه روغن خاص نوشت که امروز میرم بگیرم .گفت اصلا جذب نمیشه و فقط برای دفع کمک میکنه .گفت میگو و ماهی و بادام زمینی و بادام هندی و خرما بهش نده اصلا . اما درمورد دور سر اظهار نگرانی کرد .گفت دور سرش از منحنی نرمال بالاتره . من گفتم دکترهای قبلی که همیشه برای چکاپ میبرم گفتن نرماله . جواب داد ممکنه پدرش دور سرش بزرگ باشه و از لحاظ ارثی به اون رفته باشه . گفتم نمیدونم شاید . براش یه سی تی اسکن نوشت . گفت تو بیمارستان مفید یا مرکز طبی انجام بده که خیلامون راحت بشه ....هر چیر پرسیدم ممکنه چی  باشه گفت هیچی نگران نباش . فقط میخوایم خیالمون راحت باشه .ترسیدم .یعنی چی ؟؟؟؟؟؟؟؟؟



تاريخ : ۱۳٩٢/٩/۸ | ٢:۱٠ ‎ب.ظ | نویسنده : مامان پارسا | نظرات ()

جیگر مامانی الان تقربا بیست روز هست که کم و بیش با مشکل کارنکردن شکم مواجهی . کلیه راههای درمان خانگی  گیاهی اعم از جوشانده فلوس و ترنجبین و آب انجیر و آب لیمو شیرین و آب سیب و جوشونده چهار گل رو برات امتحان کردم حتی از روش تزریق روغن زیتون هم استفاده کردم بضی روزها بهتر بودی بعضی روزها بدتر نمیدونم از چیه . دکتر هاهم جواب درستی نمیدن . فقط میگن مشکل حادی نیست . خوب میشه . بیشتر بهش آب بده . تو سوپش روغن زیتون بریز .آب میوه بده و .............. من خودم همه اینا رو میدونم و برات از هیچی کم نمیذارم یعنی تا اونجایی که الرژِیت جواب بده از مواد غذایی بهت میرسم عسلم . از یکماه پیش میگو رو برات تست کردم . روز اول 3 یا 4 تا میگو سرخ شده رو برات ریز کردم بد نبود دوست داشتی تقریبا . شب راحت خوابیدی . روز بعد هم میگو درست کردم برات اما شب یه کم بد حال بودی . به نظرم باید با فاصله یک هفته بهت میگو بدم . خرمالو رو برات تست کردم خیلی دوست داشتی نانازم . شب هم راحت خوابیدی . یه روز تو فریز بستنی دیدی انقدر گفتی مامی باخ باخ (یعنی باز کن برام )منم باز ردم یه کمی خوردی ازش نفسم اما اون شب تا صبح به خودت پیچیدی .بمیرم برات که اینقدر بدنت حساسیت نشون میده به بعضی چیزا .....

امروز شربت فیزان رو برای درمان یبوستت میخوام امتحان کنم  جیگر طلای مامانی .



تاريخ : ۱۳٩٢/۸/٢٤ | ۱:٤٠ ‎ق.ظ | نویسنده : مامان پارسا | نظرات ()

گلم با شروع سرما من به این فکر افتادم که قبل ازاینکه سرمابخوری و همین یه ذره وزنی هم که تازه گرفتی زود از دست بدی واکسن انفلوانزا رو برات تزریق کنم . هشتگرد و گشتم اما اینجا پیدا نکردم . همکارام میگفتن باید از تهران بگیرم . به ناچار به خانم دکتر صادقی از مشتریای شعبه که داروخانه دارن سفارش دادم که برام واکسن انفلو انزا پیدا کنه اما قبل از اینکه واکسن به دست من برسه گل پسر مامانی سرما خورد . سرفه و آبریزش و بی اشتهایی به غذا و مخصوصا شیر ...........چقدر بد جیگرم .شب تا صبح سرفه میکردی و مماخت گرفته بود .آخی . شیر هم نمیتونستی بخوری . روز اول خودم از این شربتهای که تو خونه داشتم یعنی شربت سرفه گیاهی پروسپان و کتوتیفن بهت دادم یه کم بهتر شدی . فرداش بردمت دکتر . دکترت هم تقریبا همونا رو داد به اضافه دیفن و اسپری بینی . خلاصه با مدارا الان بهتر شدی . هر روز بهت اب لیمو شیرین میدم که زودتر خوب بشی نانازم .



تاريخ : ۱۳٩٢/۸/٢٤ | ۱:۳٠ ‎ق.ظ | نویسنده : مامان پارسا | نظرات ()

گلم دوباره محرم رسید . نفسم به همین سرعت دومین محرمتو داری تجربه می کنی . پارسال این موقع ها تقریبا 5 ماهه بودی .خیلی کوچولو بودی و تازه رفلاکس و الرزیت شروع شده بود . چقدر زود میگذره .....پارسال تو همایش شیرخوارگان شرکت کردیم با اون لباسهای سقایی خوشگل مثل فرشته ها شده بودی .اولای مراسم که خواب بودی نانازم . نذر کردم برات 7 سال اولین جمعه محرم نذری بدم . امسال فکر نمیکنم خودمون تو خونه اشپزی کنیم . یا باید آشبز بیارم یا به یه تهیه غذای سفارش بدم ان شاالله . جیگرم دیروز صندلی ماشینتو وصل کردم و با هم رفتیم هشتگرد یه چرخی زدیم .با هم رفتیم یه فروشگاه بزرگ اسباب بازی . امان از شیطونیای تو . پسر باهوش و زرنگ من . (هزار ماشاالله اینقدر که باهوشی هر چیزی رو میشنوی با اون لحن بچگونه قشنگت تکرار می کنی . اگه یه اتفاقی برات چندماه قبل افتاده باشه یا چیزی رو قبلا دیده باشی وقتی میبینی زود یادت میاد و سعی میکنی به من بفهمونی . مثلا من جندماه پیش برات آب طالبی گرفته بودم و تو یخچال داخل یه پارچ گذاشته بودم چند روز پیش در کابینت های بالا رو باز کرده بودم و میخواست یه ظرفی بردارم اون پارچو بعد این همه مدت دیدی و با اشاهر به من نشون دادی و می گفتی مامی ..... بی ......... بی ........اول متوجه نشدم اما یهم یادم اومد .فدای پسرکم بشم . الله اکبر .خلاصه بقیه ماجرا ) از فروشگاه یه طبل کوچیک محرم و چند تا اسباب بازی دیگه برات خریدم . کلی ذوق میکردی . دوباره نشوندمت رو صندلی ماشین و کمربنداتو بستم . اما انگار خسته شده بودی داشتی یواش یواش نق میزدی .دعا میکردم که چند دقیقه دیگه رو تحمل کنی تا برسیم خونه . برگشتنی نور آفتاب دقیقا میخورد تو چشمت و یه کم اذیت میشدی . به فکرم رسید که حتما عینک افتابی بچ گونه برات بخرم ...........بالاخره رسیدیم .تجربه خوبی بود نازم .راستی الان اینا رو میگی :

 

-هرچیزی که دستت میگیری بلند میگی باااااااااااااااخ یعنی بازش کن قبلا میگفتی بااااااا

- سوییچ ماشینو میگیری دستت و میگی بیییییییییییب

- بلند صدا میکنی مامی و منو دنبال خودت میبری اتاق و با اشاره تابو نشون میدی  که برات وصل کنم تا بازی کنی

- گوشی رو نشون میدی و میگی نانای یعنی بذار کلیپ حسنی رو ببینم

- در دستشویی رو نشون میدی و میگی جیییییییییییییش

- به خرمالو میگی خخخخخخخخخ به خاله میگی خخخخخخخخخ به خرس میگی خخخخخخخخخ به عروسک خروست اشاره میکنی و میگی خخخخخخخخخ

-هر گنبدی که میبینی چه مسجد چه امامزاده میگی اما......

- اینم جدیدترینش . وقتی از تلویزیون عزاداری محرم پخش میشه چند بار دستت مینی به سینه مثلا داری سینه میزنی ...قربونت برم .

 



تاريخ : ۱۳٩٢/۸/۱٧ | ۱٢:٤۳ ‎ق.ظ | نویسنده : مامان پارسا | نظرات ()
تاريخ : ۱۳٩٢/٧/۳٠ | ۱٢:٤۳ ‎ق.ظ | نویسنده : مامان پارسا | نظرات ()
تاريخ : ۱۳٩٢/٧/۳٠ | ۱٢:٢٢ ‎ق.ظ | نویسنده : مامان پارسا | نظرات ()

پسر گلم هفته پیش داشتم با خودم فکر میکردم که الان سه چهار ماه از تولدت گذشته و من هنوز شارز سالیانه بانک خون شما رو به حساب موسسه رویان واریز نکردم . فرداش که رفتم شعبه اول صبح زنگ زدم رویان و با ذکر شماره پرونده به خانم منشی پرسیدم که چرا از موسسه بابت تاخیر پیگیری نکردند ؟ خانم منشی یه نگاهی به سیستمش کرد و گفت دو بار (با ذکر تاریخهاش) به همراه همسر شما پیامک ارسال شده و یک بار هم تماس گرفتیم که متاسفانه پاسخ ندادند . عذرخواهی کردم و در نهایت قرار شد مبلغ شارژ سالیانه رو به صورت انلاین از سایت رویان و قسمت پورتال مشتریان پرداخت کنم . هزینه امسال 106 هزار تومن که پرداخت کردم  تا سال بعد انشاالله . فعلا دیگه با این موسسه کاری نداریم .



تاريخ : ۱۳٩٢/٧/٢٩ | ۱۱:٥٤ ‎ب.ظ | نویسنده : مامان پارسا | نظرات ()

نانازم بین همه شیرخشکهایی که برات امتحان کردیم شیرخشک آپتامیل با توجه به حساسیتی که داری بیشتر جواب میده . از یکماه پیش این شیرخشک تو باازار کمیاب شده و داروخانه هایی هم که دارن بیشتر از دو تا نمیدن . شیرخشکت داشت تموم میشد و من برات شیرخشک اپتامیل نمیتونستم پیدا کنم .همه داروخانه ها رو گشتم و به همکاران کرجم هم سپردم که اگه زحمتی نیست تو مسیرشون اگه داروخانه هست پرس و جو کنند شاید اپتامیل 2 یا 3 برات پیدا بشه که متاسفانه نبود . فقط یکی از داروخانه ها اپتامیل یک داشته که اون هم به درد ما نمیخورد . زنگ زدم به بابا رضا که رفته بود مشهد اگه اونجا یا بابالسر داشت برامون بفرسته که انگار وقت نکرده بود برات پیگیری کنه ..... عمه زهرا که شنیده بود از بیست متری افسریه 3 تا پیدا کرده بود و فرستاده بود کرج . دستش درد نکنه .واقعا . خلاصه یه مدت رو اینجوری سر کردیم تا اینکه شیرخشک اپتامیل بعد از یک سری تحولات سیاسی در ایران و برقراری روابط در بازار به صورت انبوه توزیع شد . و من با خوشحالی در اسرع وقت به فاصله یک هفته دو سری و هر بار 10 قوطی شیرخشک یعنی جمعا 20 تا برات فعلا انبار کردم عسلم . آسوده باش گل پسرم !!!!!



تاريخ : ۱۳٩٢/٧/۱٥ | ۱٢:٠٧ ‎ق.ظ | نویسنده : مامان پارسا | نظرات ()

پسر نازم امروز دقیقا 15 ماهه شدی به لطف خدا . این روزها سریع داره میگذره و تو هر روز بزرگ و بزرگترمیشی .الان دیگه تاتان میری عسلم تا ده روز پیش چند قدم بیشتر نمیتونستی مستقل راه بری . یعنی وقتی میخواستی به تنهایی راه بری دستاتو مشت میکردی و بالا نگه میداشتی که تعادلت بهم نخوره .چند قدم میرفتی و زودخسته میشدی یا تعادلت بهم میخورد و می افتادی . اما امروز تقریبا از این سر خونه تا انتهای پذیرایی خودت با سرعت میتونی بری گلم خیلی خوشگل راه میری . یه بادی شلوار کارترز هم برات خریدم از اینا که پشت شلوارش عکس شیر داره اونو که میپوشی موقع تاتی رفتن خیلی خوردنی میشی ...

پسرم یه مدت بود که الحمدااله حساسیتت کمتر شده بود و خیلی ه اشتهات بهتر شده بود . در عرض 40 روز هفتصد گرم وزن گرفته بودی اما دوباره این الرزی اومده سراغت و الان تقریبا دو سه هفته است که بدغذا و بیقرار شدی . احتمالا بخاطر 3 تا خرمایی بود که تو مراسم ترحیم بابلسر خورده بودی و هیچ جوری هم نمیتونستم راضیت کنم که ازش دست بکشی بس که یکدنده و لجباز شدی و مسجدو بهم میریختی .امروز مشکل گوارشی هم داشتی پسرم .

شیرخشک اپتامیل دوهفته است که نایاب شده و امروز باباجون رفته کرج دوباره ببینه میتونه چیزی برات پیداکنه . شربت زینکت هم کمیاب شده که خداروشکر پیداکردم

پسرم خیلی مهربونی نفسم .........عسلم هر چیزی که خودت داری میخوری به بقیه هم تعارف میکنی .گاهی هم به زور !!!!!!!!!!!!الان ابتدای یا انتهای هر کلمه ای رو میتونی براحتی تلفظ کنی .مثلا به گردو میگی دووووووووووو..........به ماه که توآسمونه نشون میدی و دقیقا میگی ماااااااااااااه.....به آتیش میگی آدیش ........هرچیزی که از جایی آویزون باشه میگی آبـــــــــــــــــــــیز ............به دایی جما میگی دا..........وقتی دلت ماشین سواری میخواد سوییچ رو نشون میدی و برمیداری و میگی بــیب............

گل پسرم الان دقیقا 9 کیلو و نیم هستی .



تاريخ : ۱۳٩٢/٦/٢٩ | ٤:٤٩ ‎ب.ظ | نویسنده : مامان پارسا | نظرات ()
تاريخ : ۱۳٩٢/٦/۱٢ | ۱٢:۳٤ ‎ق.ظ | نویسنده : مامان پارسا | نظرات ()
تاريخ : ۱۳٩٢/٦/۱۱ | ۱:٢٦ ‎ق.ظ | نویسنده : مامان پارسا | نظرات ()
تاريخ : ۱۳٩٢/٦/۱۱ | ۱:۱٩ ‎ق.ظ | نویسنده : مامان پارسا | نظرات ()
تاريخ : ۱۳٩٢/٦/۱۱ | ۱:٠٧ ‎ق.ظ | نویسنده : مامان پارسا | نظرات ()



تاريخ : ۱۳٩٢/٦/۱۱ | ۱٢:٥۳ ‎ق.ظ | نویسنده : مامان پارسا | نظرات ()

عزیزم فقط تونستم این عکستو اپلود کنم . نمیدونم چرا از هر برنامه ای برای کم کرد حجم عکسهایی که با گوشی گرفتم استفاده میکنم ( پوینت یا ورد افیس ) در مورد این عکسا جواب نمیده . ببخشید گل پسرم.

 



تاريخ : ۱۳٩٢/٥/۱٥ | ٦:٥٠ ‎ق.ظ | نویسنده : مامان پارسا | نظرات ()

عزیزم امروز دقیقا سیزده ماهه شدی و یک ماه دیگه رو پشت سر گذاشتیم . این روزهای شیرین داره تند و تند پشت سرهم به سرعت برق و باد میگذره و تو هر روز شیرین تر و شیطون تر و بزرگتر میشی ........الان دیگه واسه خودت تو خونه ما فرمانده ای هستی که نگو و نپرس . پسرم شیرینم الان کاملا صحبت و منظور ما رو متوجه میشی و لی چون نمیتونی حرف بزنی گاهی عصبانی میشی و جیغ میزنی یا دستتو داخل موهات فرو میکنی و حرص میخوری.........فدات بشم ....وقتی باباجون آماده میشه که بره بیرون هر جا که بشی چهار دست و پا خودتو میرسونی و به پاش میزنی و میگی د...........د..........باباجون خیلی دوستت داره تو هم بیشتر از بابارضا باباجونو دوست داری که خیلی اروم و باحوصله همه چیزو بهت نشون میده تو رو گردش میبره فروشگاه میبره بازی میکنه باهات گاهی هم موتور سواری میکنید ........مامان جون هم هروقت چادرشو سر میکنه که از خونه بره بیرون تو با گریه ازش میخوای که تو رو هم ببره یا اگه بغل مامان جون باشی و من بخوام تو رو برگردونم خونه جیغ میزنی و محکم سرتو میذاری رو شونه مامان جون که یعنی به من دست نزن میخوام برم !!!!!!!!!!!!!!!11خلاصه نانازم خیلی شیطون شدی ماشاالله و مهمتر از همهفوق العاده  باهوش  و دقیق .  دم دمای غروب کلاغها بصورت گروهی از اینجا رد میشن و تو عاشق این هستی که پرنده ها رو نشون بدی و  بگی پــــــــــــــــــ.....................ر. بعضی وقتا که بابارضا  خسته نیست با هم میریم شهربازی . برات سوپ و ابمیوه ( اب پرتقال یا اب سیب یا طالبی ) برمیدارم تا اگه گرسنه شدی اونجا بخوری . بین همه وسایلای بازی از همه بیشتر چرخ و فلک و دوست داری که شب کلی مهتابی دورتادورشو گرفتن و موقع حرکت ارتفاعشو بیشتر نشون میده . تصمیم گرفتیم بلیط بگیریم و سه تایی امتحانش کنیم . نمیدونستم میترسی یانه ؟ دور اول که زیاد متوجه نشدی دور و برت چه خبره ارون تو بغلم نشسته بدی اما از دور دوم که فهمیدی انگار اتفاقایی داره میفته یواش یواش ترسیدی و ما دور سوم از مسولش درخواست کردیم که پیاده بشیم و به این ترتیب تو برای اولین بار تو عمرت چرخ و فلک سوار شدی عسلم ..........

پسرم وقتی کار بدی میکنی و ما میگیم عیبه عزیزم نکن تو هم پشت سر هم میگی عبه عبه عبه .............وقتی تشنه باشی شیر آبو نشون میدی و میگی آببه آبه آبه ...............به بابا جون بعضی وقتا میگی بابی ......... به پستونکت میگی می می ...........خیلی دوست داری میکسر یا سشوار رو روشن کنیم تا صداشو بشنوی .با دست اونارو نشون میدی و بهشون میگی ویژویژویژ......

 

پسرکم تقریبا بیست روز بعد از واکسن یکسالیت که واکسن mmr بود (یعنی سرخک و سرخجه ضعیف شده ) علایم تورم غغد بناگوشی سمت راست صورت و یه کم تب و بی اشتهایی و بیقراری رو از خودت نشون دادی . وقتی هنوز علایم بارز نبود تشخیص ما سرماخورگی بخاطر آب بازی جنابعالی تو حیاط بود که خیلی دوستش داری اما روز بعد که نشانه ها مشهود بود ظن همه ما به بیماری اوریون رفت . دکتر والی بیمارستان صارم گفتند هم از سرماخوردگی میتونه باشه هم ویروس واکسن یکسالگی . درمان خاصی هم نداره اگه تب بالای سی و هفت و نیم رفت هر 6 ساعت دو برابر وزنش قطره استامینوفن ......همین ........خدا رو شکر چیز خاصی نبود و از روز بعد بهتر شدی نفسم .

این هم چند تا عکس از شیطونیای گل پسرم :

نانازم داره با دستگاه بخور سرد بازی می کنه !

 

 

دارم فکر میکنم ببینم چطوری این سیم برق و از پریز در بیارم ؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!

 

بذار ببینم ...اگه اینو بکشم شاید از پریز در بیاد !!!!!!!!!

 

اخ جووووووووون ........بالاخره موفق شدم ............

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 



تاريخ : ۱۳٩٢/٤/۳٠ | ۳:٥۸ ‎ب.ظ | نویسنده : مامان پارسا | نظرات ()

 

 عاشق بیب سواری ............

 

 

 

 عاشق موتور ............عشق سرعت

 

 

 

 

 

 

 

 

در حال خوردن طالبی که بهش میگه بی .........

 

هرچیزی که براش خطرناک باشه بیشتر دوست داره : چاقو ........چنگال .....!!!!!!



تاريخ : ۱۳٩٢/٤/۱٤ | ۱٢:۳٧ ‎ق.ظ | نویسنده : مامان پارسا | نظرات ()

عزیزم امروز دوشنبه 10 تیرماه هستش و ما برای رفتن واکسن یکسالگیت رفتیم مرکز بهداشت . من امروز رو مرخصی گرفتم تا موقع واکسن یکسالگی کنارت باشم . مرکز بهداشت فقط روزهای دوشنبه رو به این امر اختصاص داده بود و چون هفته قبل دوشنبه نیمه شعبان بود بنابراین ترافیک کاری و ازدحام تو مرکز بهداشت برای واکسن زیاد بود . حدود دو ساعتی منتظر موندیم تا نوبت ما رسید . در زمان انتظار شما تا تونستی شیطنت کردی . بین من و مامان جون و بابا جون دست به دست میگشتی . هر وقت هم امر میکردی تا اجرا نمیشد دست بردار نبودی والا مرکزو میگذاشتی رو سرت . برات شعر میخوندیم اینجوری : پارسا ، مامانی .........، بعبعی میگه تو هم میگفتی بع ..........بع ........... هاپو میگه : هاپ ...........اپ ......... . دس دسی کن نانازم ...افرین پسرم ........... بریم کلید برقو بزن .عاشق روشن و خاموش کردن لامپها هستی .هی وای من ....... پارسا جون بابا چون دیشب چیکار میکرد رفتی تو اتاق ؟؟؟؟؟؟؟؟ الله اکبر میکرد ؟؟؟؟؟چکار میکرد ؟؟؟؟؟؟تو میگفتی ..آ........ ب...........ر ..... ای جانم عسلم .ای جانم نفسم . یکم برات طالب اورده بودم که اونجا بهت بدم .تو بهش میگفتی  : بی ......

بالخره نوبت ما شد : قد هفتاد و چهار و وزن هشت و نیم بزحمت .............  خداروشکر واکسن یکسالگی کمتر از سریهای قبل اذیت داشت .یه کوچولو گریه کردی و زود اروم شدی . خانم  بهورزه گفت تب و درد نداره استامینوفن هم نمیخواد . الحمد الله .......... برگشتیم خونه . جنابعالی آروم خوابیدی مثل فرشته ها .



تاريخ : ۱۳٩٢/٤/۱٠ | ۱٠:٥٥ ‎ب.ظ | نویسنده : مامان پارسا | نظرات ()
تاريخ : ۱۳٩٢/٤/۱٠ | ۱٠:۱٢ ‎ب.ظ | نویسنده : مامان پارسا | نظرات ()

پسرنازم 28 خرداد تولدته . گل پسرم چقدر زود یکسال گذشت . واقعا باورم نمیشه که یکسال به همین زودی گذشت . انگار همین دیروز بود که برای اولین بار چشمای قشنگتو دیدم و تو رو در اغوش کشیدم . روزهای که زردی داشتی و بیمارستان بستری بود ........روزی که مسلمون شدی و چقدر درد کشیدی ..........همش گذشت و به خاطره ها پیوست . دلم برای روزهایی که رفته و کوچکتر بودی تنگ میشه . سختی های و شیرینیهایی که داشت به سرعت باد گذشت . حتما پدر و مادر ما هم با این عشق و محبت و مشکلات زیادی مخصوصا مشکلات مربوط به دوره خودشون ما رو بزرگ کردند ...الان دقیقا می فهم که پدر و مادر عزیزم چقدر ما رو دوست داشتند و دارند و چقدر بخاطر بزرک کردن و تربیت ما رنج بردن اما ما اصلا قدرشونو نمیدونیم .....چقدر ناسپاسیم بعضی اوقات که در خود فرو رفته و خودخواه و ناشکریم ........خدایا ......پسرم امیدوارم وقتی بزرگ میشی این متن ها رو بخونی و عمیقا متوجه احساسات امروز من بشی . پسرگلم :

28 خرداد سه شنبه بود و ما تصمیم گرفتیم که جمعه تولد تو رو جشن بگیریم . تعداد مهمونهای ما زیاد نبود تقریبا سی نفر . با همفکری خاله سمیرا قرار شد تولدتو با تم رنگین کمون جشن بگیریم که مراسم رنگارنگ و شاد تر باشه . یک سری از وسایل از قبیل ریسه عکس و اویز خوشامد گویی و شکلاتهایی با اسم خودت و کلاه یکسالگی و پاکتهای تنقلات رو از موسسه باران سفارش دادیم تا در عرض یک هفته به دستون برسه که اتفاقا خیلی هم قشنگ شده بود فقط کلاه تو در حین حمل و نقل داخل کارتن پست یکم کج شده بود که درستش کردیم .بقیه وسایل رو هم از قبیل  پیشدستی کیک و میوه خوری و لیوان روهم خودمون از بیرون خریدیم . کیک باب اسفنجی برات سفارش دادیم . ........ یک روز قبل از جشن هم دایی جمال و خاله سمیرا و عمو احسان برای کمک و تزیینات جشن اومدن . دست همگی درد نکنه . بادکنک ها اویز شد . خاله سمیرا هم کلی ذوق و سلیقه به خرج داده بود برات ریسه happy birthday برات  درست کرده بود .... فرشها رو هم عوض کردیم . چون جا نداشتیم مخصوصا برای مراسم که قرار بود سی نفر مهمون داشته باشیم یک دست از مبلمان رو بردیم خونه مامان جون اینا که خیلی بهتر شد . بالاخره ساعت جشن فرا رسید . نانازم کلی از دیدن این همه بادکنک و صدای موزیک تولد که با صدای چرا داشت پخش میشد ذوق کرده بود . بر خلاف تصورم سرو صدا و شلوغی رو دوست داشت . بچه های فامیل هم که تا میتونستن داشتن شلوغکاری میکردن . چند تا کلاه اضافی هم برای اونا در نظر گرفته بودیم که رو سرشون گذاشته بودن و داشتند دور میز پارسا می چرخیدن و از همه تنقلات تست میکردن !!!!!!!!!! . بلاخره کیک تولد پارسا رو بابارضا اورد . کیک باب اسفنجی ......... عسلم رو تو صندلی ماشینش پشت میز نشوندیم . کلی ذوق میکرد . کلاهشم گذاشتیم سرش و براش تولدت مبارک خوندیم . همه رو با تعجب نکاه میکرد و انگشتای کوچولوش رو هم داخل کیک فرو میبرد . خیلی بانمک . بعد دستشو گذاشت دهنش و فهمید خوشمزه است . دوباره تکرار میکرد و اینبار به بچه هایی که دور و بر میزش بودن تعارف میکرد ..الهی قربون پسر مهربونم برم .......فدای چشمای خوشگلت بشم ............ پسرم  قندم  تولدت مبارک .الهی جشن فارغ التحصیلیت .........الهی تخصص بگیری .......تو دنیا نامدار باشی .....به نیکی ازت یاد کنن همه جا ........ الهی امین . خدایا تو پشت و پناه پسرم باش . از گناهان و تقصیرات پدر و مادرش به حرمت این ماه عزیز شبان بگذر و دعاهای مادرانه رو استجابت کن . ........

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 نانازم با امیرحسین دوست شده ....

 

 

 

 

 

 قبل از جشن ...........عسلم خوشحاله .......

 

 

 الهـــــــــــــــــــــــی فداش شم چقدر جیگر خوابیده .....

 

 پارسا و بابارضای خستـــــــه ...............

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 



تاريخ : ۱۳٩٢/٤/۳ | ۱٢:۳٧ ‎ب.ظ | نویسنده : مامان پارسا | نظرات ()

 عزیزم ............همیشه شاد باشی

سلامی به زیبایی روی ماهت
به لبخندگرمت، دل بی گناهت

دو دست تمنا برایت کشانم
همیشه به سوی خدایم، خدایت

سلامت سرت، خوش دلت،خانه ات شاد
به کامت بماند جهان تا قیامت



تاريخ : ۱۳٩٢/۳/٢۱ | ۱٠:٥۸ ‎ق.ظ | نویسنده : مامان پارسا | نظرات ()

عزیز دل مامان الان قدت 73 سانت و وزنت هشت و سیصد گرمه .......دیشب با بابارضا دوباره بردیمت دکتر . این دفعه رفتیم بیمارستان صارم . همونجایی که متولد شدی . کلینیک اطفالش خدا رو شکر همیشه به صورت شبانه روزی دایره و دو تا متخصص اطفال همیشه جوابگو هستن . خلوت خلوت هم هست . این بزرگترین مزیتشه به نظر من . تا حالا هر چی دکتر رفتیم بیشتر از 5 دقیقه به مریض وقت نمیدن . واقعا درامدشون حلال نیست میدونید چرا ؟؟؟؟؟؟؟؟؟مثلا یکبار که رفتم پیش ایمانزاده 7 ساعت تو مطب انتظار کشیدیم تا 12 شب که نوبتون شد . بعد دستیار دکتر وقتی دکتر مشغول ویزیت نفر قبلی بود قد و وزنش پارسارو گرفت و دکتر در عرض سه دقیقه نسخه رو نوشت . من هم با تمام سرعت سعی کردم علایمشو شرح بدم . اما واقعا عصبانی بودم . چرا دکتر باید اینقدر سریع و بی حوصله میخواد نسخه رو بنویسه و بیمار و از دفترش بندازه بیرون ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟یعنی واقعا سه دقیقه کافیه ؟؟؟؟؟؟؟اما خدارو شکر دکتر دیشب تقریبا چهل دقیقه برای ما وقت گذاشت . خیلی دقیق گوش کرد و بعد معاینه گفت که شیر پارسا رو قطع کنم .و فقط سوپ ماهیچه و مرغ بصورت میکس شده با هویج و جعفری یا سیب زمینی و برنج بهش بدم و در کنارش مکملهاش یعنی کلسیم و مولتی ویتامین و زینک و اهنش رو حتما حتما بدم .......... برگشتیم و امروز تا الان شیر نخوردی . عزیزدلم الان با مامان جون رفتی د....د........ عسلم الان اینا رو میگی :

 

بعبعی مــیــــــــــــــــــــــــــــگه ؟؟؟؟؟؟؟؟؟ بع............ بع ...

هاپو میگه ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ آپ ......... آپ ......................

کجا بریم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ د ...د .............. د.......د

تولد تولد تولدت مبارک ............ دست میزنی و میگی  د.د ........

قربون شیرین زبونم برم که تولدش نزدیکه . میخوایم با تم رنگین کمون برات تولد بگیریم جیگرطلای من .

 

نانازم الان دیگه روی پای خودش می ایسته ولبه دیوار و میز و مبل و میگیره و راه میره ...

 

 

 عسل کنجکاومن خیلی علاقه داره دراز بکشه و از پایین همه وسایلو بررسی کنه ..

 

 

 

 

 



تاريخ : ۱۳٩٢/۳/٢٠ | ٧:۳٩ ‎ب.ظ | نویسنده : مامان پارسا | نظرات ()

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

عاشق دکمه های ضبط و رسیور و تلویزیون .........

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 



تاريخ : ۱۳٩٢/۳/٩ | ٩:٥۸ ‎ب.ظ | نویسنده : مامان پارسا | نظرات ()
تاريخ : ۱۳٩٢/۳/٩ | ٦:٢٩ ‎ب.ظ | نویسنده : مامان پارسا | نظرات ()
تاريخ : ۱۳٩٢/۳/٢ | ٥:٠۱ ‎ب.ظ | نویسنده : مامان پارسا | نظرات ()



تاريخ : ۱۳٩٢/۳/٢ | ٤:٥٠ ‎ب.ظ | نویسنده : مامان پارسا | نظرات ()

نانازم این دومین دفترچه ای هستش که داری تموم میکنی . الان تقریبا 11 ماهت داره تموم میشه و شما فقط هشت کیلو هستی عسل مامان . چرا این ریفلاکس و الرزی لعنتی دست از سرت برنمیداره ..............خدایا کمک کن .ما خانوادگی داریم حرص و جوش می خوریم ناناز خوبم .



تاريخ : ۱۳٩٢/٢/٢۳ | ٦:۱۸ ‎ب.ظ | نویسنده : مامان پارسا | نظرات ()


تاريخ : ۱۳٩٢/٢/٢۱ | ۱۱:٠۱ ‎ب.ظ | نویسنده : مامان پارسا | نظرات ()
تاريخ : ۱۳٩٢/٢/۸ | ۸:٤٥ ‎ب.ظ | نویسنده : مامان پارسا | نظرات ()

عزیزم شیرخشک نوترامیزن شیرخشکی بر پایه اسیدهای امینه است که دکتر ایمانزاده طبق نتیجه تست الرزی برات تجویز کرده . یعنی به نظرم دکتر دیگه ریسک نکرده برات شیرخشک برپایه پروتین سویا بنویسه چون 50 در صد بچه هایی که به شیر گاو حساسیت دارن گویا به شیر سویا هم جواب نمیدن . بنابراین این شیر بدمزه رو که حتی با انداختن یه دونه قند توش به  زور میخوری رو باید هر دو تامون تحمل کنیم ........... البته این شیر عوارضی هم برات داره . بعضی وقتا دل درد میشی یا باعث  سوختگی همراه با جوش و سوزش میشه که اصلا تو این ده ماه برات سابقه نداشته و از همه مهمتر اینقدر بیقرار میشی که تا ساعت یک نصفه شب خوابت نمیبره عزیزم . چرا در برابر خواب مقاومت میکنی عسلم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟ چشمات پر خوابه اما ذهنت اشفته است اینقدر که میخوای به همه چیز دست بزنی و با حرص گاز بگیری !!!!!!!!. زنگ زدم به دکتر و ایشون گفتن احتمالا بخاطر شیر جدیده . بتامتازون براش استفاده کن .... تقریبا 10 روز این شیر و تست کردیم و آخر سر همگی تصمیم گرفتیم دیگه این شیر و نخوری . دکتر گفت جایگزین این شیر شیر نئوکیت هستش که هلال احمر میده و پروتئینش مصنوعیه ...... تو این 10 روز اصلا وزن نگرفتی . این دیگه چه شیریه ؟؟؟؟ شاید واقعا بهت نمیسازه ؟ دوباره پس از کش و قوسهای فراوان تصمیم گرفتیم برگردیم به شیر نان اچ آ که دکتر یاسری برات تجویز کرده بود ...... 2 روز امتحان کردیم باز حساسیت لعنتی اومده سراغت . چشمای قرمز بیخوابی خارش دهان و گوش ........ پی پی سبز و .....چکارکنم خدایا ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ دوباره رفتم سراغ اپتامیل ببینم در کنار داروهای جدید چه نتیجه ای میگیرم .خدا کنه وزن بگیری . الهی..........



تاريخ : ۱۳٩٢/٢/۸ | ۱:٥٧ ‎ب.ظ | نویسنده : مامان پارسا | نظرات ()


تاريخ : ۱۳٩٢/٢/٢ | ۸:٠٧ ‎ب.ظ | نویسنده : مامان پارسا | نظرات ()

پسر نازم ، تقریبا یک هفته بعد از ویزیت دکتر ایمانزاده برای تست آلرژی تو با هم رفتیم سعادت آباد . دکتر موحدی متخصص کودکان و فوق تخصص آلرژی بی نهایت مطبش شلوغ بود و خانم منشی هم اصلا تلفنی وقت نمیداد . باید حضوری برای وقت گرفتن مراجعه میکردیم . وقتی رفتم داخل مطب و میز خانم منشی رو دیدم که برای حداقل 10 نفری که دور میزش جمع شده بودن تو دفترش دنبال وقت میگشت  حسابی شوکه شدم . پیش خودم گفتم که ای داد بیداد حتما برای ما هم میخواد دو ماه دیگه وقت بده . اما وقتی برگه معرفی دکتر ایمانزاده رو همراه دفترچه گل پسر به خانمنشی دادم گفت نفر 19 هستید حداقل سه ساعت دیگه نوبتت میشه . خیالم راحت شد . باباجون گفت حالا که تا اینجا اومدیم بریم خونه عمو علیرضا اینا یه سر بزنیم .  فکر خوبی بود .عمو و فایزه خونه نبودن . یک ساعتی نشستیم و بعدش برای ساعت 7و نیم خودمونو رسوندیم مطب . تازه شماره 12 رفته بود ............. بالاخره ساعت 10 و نیم نوبت ماشد . تشکیل پرونده دادیم . هزینه تست آلرژی 130 هزار تومن شد . آقای دکتر ریه پارسا رو با گوشی معاینه کرد . یک سری سوال که مهمترینش این بود ؟؟؟؟؟؟چه دارویی از 2 روز پیش استفاده کرده ؟؟؟؟؟گفتم فقط امپرازول و شربت زینک پلاس و ویتامین آ د و قطره ایروویت . همین . گفت : زادیتین یا کتوتیفن یا سیتریزین یا هر داروی ضد حساسیت دیگه ای استفاده نکردید ؟؟؟؟؟؟؟؟گفتم :نه . رفتیم برای مرحله سخت امروز یعنی تست ! دست چپ پارسا رو از آرنج و مچ گفتند نگه دارید . بعد با خودکار 20 تا شماره با فاصله روش نوشتن و عصاره ها رو با قطره چکون ریختن روش . بعدش با سوزن مخصوص رو این عصاره ها خراش ایجاد کردن ...........آخی عسلم خیلی گریه کرد دلم کباب شد اما چاره ای نبود . حالا دیگه باید بیست دقیقه منتظر میموندیم تا نتیجه معلوم بشه . رو شماره 3 دست پارسا یک دایره بزرگ قرمز شد و وسطش ملتهب شد . دکتر گفت : حساسیت به شیر گاو ، گوشت گاو و افزونیهای مواد غذایی . یک لیست بلند بالا هم به ما داد که هر چی از شیر گاو و گوشت گاو توش استفاده شده باشه تا یکسالگی حداقل برای پارسا ممنوعه !!!!!!!!!گریهنتیجه تست رو فرداش به دکتر ایمانزاده نشون دادیم داروهای اینا شد عسل مامانی : سیتریزین شبی دو سیسی ، کلسیم یک قاشق مرباخوری بعد غذا و از همه مهمتر شیرخشک رژیمی رو باید شروع کنیم اسمش هم اینه : نوترامیژن . هیچ داروخانه ای هم نداره انگار . بعد از پرس و جوی فراوان یکی دو روز بعد باباجون از داروخانه هلال احمر سیزده آبان تونست این شیرخشک بدمزه رو برات تهیه کنه . جیگرم سعی کن این شیر خشک بدمزه رو هرجوری هست  قبول کنی تا ببینیم چی میشه انشالله که وزن بگیری و دل دردهات تموم بشه . الهی آمین



تاريخ : ۱۳٩٢/۱/۳٠ | ٧:٢٠ ‎ب.ظ | نویسنده : مامان پارسا | نظرات ()

عزیزم چند روزه دوباره ریفلاکست تشدید شده . نمیدونم از چیه ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ به کدوم مواد غذایی  حساسیت داری ؟؟؟؟؟؟؟؟؟ به داروها یا مکمل ها ؟؟؟؟؟؟؟؟ یا اینقدر که دستتو میبری تا حلقت فرو میکنی یا هر چی که دم دستت میاد دوست داری مزه شو بچشی یا بخوری باعث شده معده کوچولوت آلوده بشه ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ خودم هم نمیدونم . تقریبا چند هفته ویتامینها و اهنت رو قطع کردم و فقط از شیر و فرنی استفاده برات استفاده کردیم تقربیا بهتر بودی بعد به مرور مواد غذایی جدید و تست کردیم . چند رو ویتامین آ د رو بهت دادم دیدم  بد نیستی . روز بعد تصمیم گرفتم آهنتو دوباره شروع کنم . 15 قطره فرو دراپ تو 20دسی سی آب قاطی کردم تو شیشه دارم خوردی . منتظر عکس العملهات شدم .واکنش خاصی نداشتی بنابراین ریفلاکست به این دو مورد انگار ربطی نداشت . هفته بعد سوپ مرغ از سر گرفته شد فقط با یرپه تیکه رون مرغ + سیب زمینی + هویج که دکتر گفته بود اینا الرژن نیسن . بد نبود یه روز دوست داشتی یا میل میخوردی ، یه روز کلی میچرخوندمت و  یه چیز جدید میدادم دستت که مشغول بشی بعد سوپ تو میدام میخوردی .در حد چند قاشق ............ میدونی عزیزم چی ازارم میده ؟ اینکه بقیه همسن های تو مثل النا هر چی مامانشون دم دستشون میاد از غذای سفره گرفته تا میوه و مزه های مختلف مییدن بچه هاشون .اونا هم ققشنگ میخورن و هر روز هم تپل تر میشن .!!!!!!!!!!! ولی من هنوز با این همه تحقیق و احتیاط و وسواس هنوز نفهمیدم دقیقا مشکل از چیه ؟؟؟؟؟؟؟خلاصه بگذریم . دیروز زنگ زدم مطب دکتر ایمانزاده که از خیلی ها شنیدم تشخیص واقعا خوبی داره . دو تا مطب داره یکی تجریش یکی خزانه . دیروز که چهارشنبه بود مطب خزانه  ویزیت داشت . زنگ زدم به منی گفتم میدونم شلوغه اما میخوام بین مریض بیام . گفت باشه ولی خیلی معطلی داره ها ؟؟؟؟؟؟؟؟ گفتم عیبی نداره . ساعت 5 و نیم رسیدیم .مطب از شلوغی داشت منفجر میشد . منشی پیرمرد بد اخلاقی بود اول قبول نمیکرد که داشتم عصبانی میشدیم که دفترچه رو گرفت گفت 10 شب بیا ...................... خدایا 10 شب یعنی 4 و نیم ساعت دیگه ؟؟؟؟؟؟؟؟؟ بحث نکردم . با مامن اینا رفتیم خونه عمه زهرا (قصر فیروزه ) . هم استراحت کردیم اما دیداری تازه شد .خوب بود . ساعت 10 برگشتیم خزانه (فلکه سوم - خ عاکفی پ 7 ) . تازه میدونی چه شماره ای رفته بود ؟؟؟؟؟؟؟؟ شماره 53 . بالخره ساعت 12 شب نوبت ما شد . دکتر ایمانزاده حدودا 45 ساله با عینک و موهای مشکی (شبیه چهره  شجریان ) تند تند پارسا رو معاینه کرد از قد و وزن و دور سر و ملاج و سینه و گوش و حلق . شکم ......... بعد گفت مشکل چیه ؟؟؟؟؟ گفتم بینیش و چشماش قرمز میشه ، وقتی میخوابه خیس عرق میشه . کم وزن میگیره . شب هم راحت نمیخوابه . گوش کرد و تند تند نسخه رو نوشت گفتم آقای دکتر ریفلاکسه دیگه ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ گفت بله شدید هم هست . برو تست الژی هم بده پیش دکتر موحدی فوق تخصص الرژی سعادت آباد . انجام بده بعد بیا . گفتم دکتر امپرازول نوشتید ولی خیلی اینو بد میخوره دوست نداره . با قاطعیت گفت 10 ماه هرکاری از دستت برمی اومده کردی این شده . حال دیگه هر چی من میگم انجام بده . من هم  گفتم چشم دکتر فقط خوب بشه هر چی شما بگید ! برگشتیم هشتگرد ساعت 2 شب  رسیدیم .



تاريخ : ۱۳٩٢/۱/٢٢ | ٦:٥٠ ‎ب.ظ | نویسنده : مامان پارسا | نظرات ()

عزیزم چند روزه دوباره ریفلاکست تشدید شده . نمیدونم از چیه ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ به کدوم مواد غذایی  حساسیت داری ؟؟؟؟؟؟؟؟؟ به داروها یا مکمل ها ؟؟؟؟؟؟؟؟ یا اینقدر که دستتو میبری تا حلقت فرو میکنی یا هر چی که دم دستت میاد دوست داری مزه شو بچشی یا بخوری باعث شده معده کوچولوت آلوده بشه ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ خودم هم نمیدونم . تقریبا چند هفته ویتامینها و اهنت رو قطع کردم و فقط از شیر و فرنی استفاده برات استفاده کردیم تقربیا بهتر بودی بعد به مرور مواد غذایی جدید و تست کردیم . چند رو ویتامین آ د رو بهت دادم دیدم  بد نیستی . روز بعد تصمیم گرفتم آهنتو دوباره شروع کنم . 15 قطره فرو دراپ تو 20دسی سی آب قاطی کردم تو شیشه دارم خوردی . منتظر عکس العملهات شدم .واکنش خاصی نداشتی بنابراین ریفلاکست به این دو مورد انگار ربطی نداشت . هفته بعد سوپ مرغ از سر گرفته شد فقط با یرپه تیکه رون مرغ + سیب زمینی + هویج که دکتر گفته بود اینا الرژن نیسن . بد نبود یه روز دوست داشتی یا میل میخوردی ، یه روز کلی میچرخوندمت و  یه چیز جدید میدادم دستت که مشغول بشی بعد سوپ تو میدام میخوردی .در حد چند قاشق ............ میدونی عزیزم چی ازارم میده ؟ اینکه بقیه همسن های تو مثل النا هر چی مامانشون دم دستشون میاد از غذای سفره گرفته تا میوه و مزه های مختلف مییدن بچه هاشون .اونا هم ققشنگ میخورن و هر روز هم تپل تر میشن .!!!!!!!!!!! ولی من هنوز با این همه تحقیق و احتیاط و وسواس هنوز نفهمیدم دقیقا مشکل از چیه ؟؟؟؟؟؟؟خلاصه بگذریم . دیروز زنگ زدم مطب دکتر ایمانزاده که از خیلی ها شنیدم تشخیص واقعا خوبی داره . دو تا مطب داره یکی تجریش یکی خزانه . دیروز که چهارشنبه بود مطب خزانه  ویزیت داشت . زنگ زدم به منی گفتم میدونم شلوغه اما میخوام بین مریض بیام . گفت باشه ولی خیلی معطلی داره ها ؟؟؟؟؟؟؟؟ گفتم عیبی نداره . ساعت 5 و نیم رسیدیم .مطب از شلوغی داشت منفجر میشد . منشی پیرمرد بد اخلاقی بود اول قبول نمیکرد که داشتم عصبانی میشدیم که دفترچه رو گرفت گفت 10 شب بیا ...................... خدایا 10 شب یعنی 4 و نیم ساعت دیگه ؟؟؟؟؟؟؟؟؟ بحث نکردم . با مامن اینا رفتیم خونه عمه زهرا (قصر فیروزه ) . هم استراحت کردیم اما دیداری تازه شد .خوب بود . ساعت 10 برگشتیم خزانه (فلکه سوم - خ عاکفی پ 7 ) . تازه میدونی چه شماره ای رفته بود ؟؟؟؟؟؟؟؟ شماره 53 . بالخره ساعت 12 شب نوبت ما شد . دکتر ایمانزاده حدودا 45 ساله با عینک و موهای مشکی (شبیه چهره  شجریان ) تند تند پارسا رو معاینه کرد از قد و وزن و دور سر و ملاج و سینه و گوش و حلق . شکم ......... بعد گفت مشکل چیه ؟؟؟؟؟ گفتم بینیش و چشماش قرمز میشه ، وقتی میخوابه خیس عرق میشه . کم وزن میگیره . شب هم راحت نمیخوابه . گوش کرد و تند تند نسخه رو نوشت گفتم آقای دکتر ریفلاکسه دیگه ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ گفت بله شدید هم هست . برو تست الژی هم بده پیش دکتر موحدی فوق تخصص الرژی سعادت آباد . انجام بده بعد بیا . گفتم دکتر امپرازول نوشتید ولی خیلی اینو بد میخوره دوست نداره . با قاطعیت گفت 10 ماه هرکاری از دستت برمی اومده کردی این شده . حال دیگه هر چی من میگم انجام بده . من هم  گفتم چشم دکتر فقط خوب بشه هر چی شما بگید ! برگشتیم هشتگرد ساعت 2 شب  رسیدیم .



تاريخ : ۱۳٩٢/۱/٢٢ | ٥:٥٩ ‎ب.ظ | نویسنده : مامان پارسا | نظرات ()
تاريخ : ۱۳٩٢/۱/٢٠ | ۱:٠٢ ‎ق.ظ | نویسنده : مامان پارسا | نظرات ()

عزیزم الان 9 ماه و بیست روزه هستی . دیگه واسه خودت مردی شدی ماشاالله . کارهای امروز و باهم مرور کنیم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟ من ساعت 6 صبح با صدای زنگ تلفن مامن جون بیدار شدم .سه ساعت از شیر اخرت میگذشت . برات 150 سیسی شیر درست کردم تقریبا 120 سیسی شو  تو خواب خوردی . قربون اون قلپ قلپ خوردنات برم . بعد خودم

اماده شدم که برم اداره . بابا جون اومد اینجا پیش تو بمونه تا من برم سرکار  هروقت جنابعالی از خواب ناز بیدار شدی شما رو ببره خونه پیش مامان جون . اداره خبر خاصی نبود . امروز کلا شعبه خلوت بود . البته فردا که قراره یارانه ها رو بریزن حسابی شلوغ میشه . من قسمت وصول مطالبات هستم . ......... ساعت یک و نیم من از شعبه میام برم چ.ن پاس شیر دارم میتونم یکساعت قبل از پایان ساعات اداری شعبه رو ترک کنم . اومدم خونه مامان جون که تو رو تحویل بگیرم . دیدم قند عسلم اروم خوابیده . بابا جون برات بلدرچین گرفته بود و مامانی هم از ش سوپ خوشمزه ای درست کرده بود تا بخوری و قوی بشی . فکرکنم زیادی خورده بودی چون دو ساعت خواب عمیق داشتی گل پسر مامان . ...... ساعت 4 و نیم که بیدار شدی از مامان اینا تشکر و خداحافظی کردیم و برگشتیم خونه ..........................الان دیگه چهار دست و پا میری عزیزم و ما همش باید مواظب باشیم که سرت به جایی نخوره مثلا لبه میز تلویزیون که تا تو رو به حال خودت رها میکنیم مثل موشک میری طرف میز تلویزیون  . اگر هم مانع رفتنت بشیم یه جیغ هایی میکشی که نگو نپرس . همه رو با این صداهاهای عچیب غریبت دعوا میکنی تا هر چی تو چشمت میبینه و دلت میخواد دست بزنی بهت بدیم . ............اینقدر خودتو تو دل همه ماشاالله جا کردی که همه اقوام از دور و نزدیک زنگ میزنن تا حالتو بپرسن .( عسلم هفته اول عید حال دو تامون خیلی بد بود .من انفلوانزا گرفتم و شما هم از من گرفتی و تبدیل شد به اسهال و استفراغ و تب . 4 بار دکتر رفتیم : بیمارستان کودکان تهران ، بیمارستان باهنر عظیمیه و بیمارستان امام جعفر صادق همینجا . عزیزم خیلی اذیت شدی . دلم نمیخواد یادم بیاد گریه هات موقع تزریق پنی سیلین ...................)الهی شکر الان خیلی بهتری . ان شالله زودتر کمبود وزنت جبران بشه . ان شاالله



تاريخ : ۱۳٩٢/۱/٢٠ | ۱٢:۳٩ ‎ق.ظ | نویسنده : مامان پارسا | نظرات ()
تاريخ : ۱۳٩٢/۱/۱٥ | ۳:۳٩ ‎ب.ظ | نویسنده : مامان پارسا | نظرات ()
تاريخ : ۱۳٩٢/۱/۱٥ | ٢:٤٤ ‎ب.ظ | نویسنده : مامان پارسا | نظرات ()



تاريخ : ۱۳٩٢/۱/۸ | ٤:٢٧ ‎ب.ظ | نویسنده : مامان پارسا | نظرات ()



تاريخ : ۱۳٩٢/۱/٧ | ٩:٤٥ ‎ب.ظ | نویسنده : مامان پارسا | نظرات ()
تاريخ : ۱۳٩٢/۱/٧ | ٥:٤٧ ‎ب.ظ | نویسنده : مامان پارسا | نظرات ()
تاريخ : ۱۳٩٢/۱/٧ | ٥:۱٧ ‎ب.ظ | نویسنده : مامان پارسا | نظرات ()
تاريخ : ۱۳٩٢/۱/٧ | ٤:٤٦ ‎ب.ظ | نویسنده : مامان پارسا | نظرات ()

عزیزم .........دوباره چندروزه ریفلاکست تشدید شده و خوب شیر نمیخوری  ادرس یک دکتر دیگه رو ازهمکارام گرفتم  به اسم دکتر یاسری (هفت تیر کرج ) . رفتیم دکتر . ایشون طبق صحبتهای من و  ازمایشهایی که برده بودیم تشخیص ایشان الرژِی و رفلاکس بود . رانیتیدین  2 سی سی هر 8 ساعت و امپرازول 20 دونه هر روز صبح ناشتا ........و رژیم غذایی که داد این بود : ممنوعیت الرزن ها از قبیل انواع لبنیات  ، تخم مرغ ،بادوم ، کره حیوانی ، سویا ، ماست و.......... سوپ فقط با مرغ و هویج و سیب زمینی . ابمیوه فقط اب سیب و اب هویج . شیرخشک فقط نان اچ آ .

قرار شد این رزیم رو یک هفته رعایت کنیم و دوباره مراجعه کنیم . به نظر من که پارسا تفاوتی نکرد . همون جوری بود . اما یک نکته بسیار قابل ملاحظه کشف کردم . یک روز ظهر مامان جون یکم زرده تخم مرغ به گل پسر داد تا غروب خوب بود اما از اول شب تا ساعت یک شب ریفلاکسش بسیار شدید بود . نانازم خیلی اذیت میشد . بیقرار یود حرص میخورد . و از دست من هم کاری برنمی اومد . دیگه فهمیدم که اصلا نباید زرده تخم مرغ بهت بدیم . شیرخشک نان اچ ا 2تو داروخانه ها اصلا پیدا نمیشد . اخر سر من برای امتحان نان اچ آ یک رو خریدم و امتحان کردم دیدم . نانازم اصلا طعم این شیرو دوست نداشتی .حتی با وجود گرسنه موندن . بلاخره من دوباره به همون شیر قبلی یعنی اپتامیل برگشتم . حداقل اونو با میل بیشتری می خوردی جیگر مامان . هفته بعد دوباره وقت دکتر داشتیم و دکتر یاسری قد و وزن پارسا رو گرفت ( وزن هفت و سیصد ) و گفت تا ریفلاکسش خوب نشه وزن هم خوب نمیگیره .قرار شد یکماه با رزیم غذایی کمکی پیش بریم تا ببینیم چی میشه ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟



تاريخ : ۱۳٩۱/۱٢/٢٠ | ٤:٥۱ ‎ب.ظ | نویسنده : مامان پارسا | نظرات ()

عزیزدلم .........سلام . الان که برات مینویسم تو تخت پارکت آروم و معصوم خوابیدی .مثل فرشته ها ..........مظلوم و پاک و معصوم ......... عسلم امروز که از شعبه اومدم یکراست رفتم ونه مامان جون اینا ...........خوشحال در رو باز کردم که باهات دالی بازی کنم ببینم  از صبح که منو ندیدی چقدر دلت برام تنگ شده اما حسابی ضدحال خوردم . میدونی چرا ؟؟آخه تو گهواره ات خوابیده بودی ...........برم ا......اروم از گونه خوشگلت بوسیدم و رفتم ناهارمو خوردم . دست مامان جون درد نکنه . واقعا اگه مامانم نبود نمیتونستم اینقدر با خیال راحت برم اداره مامان عزیزم خیلی دوستت دارم بینهایت .خدا سایه شما پدر مادرهای عزیزو از سر فرزندانتون کم نکنه .الهی آمـــــــــــــــــــــــین .

جیگرطلای من .........اخرین باری که بردمت دکتر 18 بهمن بود که وزنت شده بود تقریبا هفت کیلو .اما قدت تو این ماه اصلا تغییر نکرده بود . به خانم دکتر گفتم که پارسا خیلی بی اشتهاست . شیر که زیاد دوست نداره اما غذا کمکی رو بیشتر دوست داره . ........پاسخ داد هه بچه ها که مثل هم نیستن شاید دوست نداره ........اجبارش نکن به شیر خوردن ، سوپ و فرنی و ابمیوه بیشتر بده . گفتم شبا خوب راحت نداره . بعضی وقتا ناله میکنه انگار جاییش درد میکنه اصلا هم شیر نمیخوره شبا ........همش دوست داره رو شکم غلت بزنه و بخوابه .............تشخیص خانم دکتر کارنکردن شکم بود و برات شربت پارافین خوراکی نوشت اما من تو دلم این تشخیصو قبول نداشتم .اما چیزی نگفتم .فقط خواستم برات یه ازمایش پی پی هم بنویسه که نوشت . راستی هفته پیش سونوگرافی از معده هم برات انجام دادیم ........خدارو شکر خیلی راحت بود . تو هم اصلا احساس بدی نداشتی تازه با خانم دکتر سونولوژیست هم دوست شده بودی و بهش لبخند میزدی . الحمدالله مشکلی نداشتی .

اما تو یک هفته اخیر خیلی بدغذا شده بودی و شبها هم با ناله و بعضی وقتا گریه بیدر میشدی . من تو اغوشم اروم بلند میردم و راه میبردم . اولین کاری که میکردم شیر برات درست میکردم که اصلا لب نمیزدی ..... بعد یکم اب جوشید سرد تو شیشه میریختم که اونو میخوردی و باز میخوابیدی .........یکبار که از اداره اومدم خونه . دیدم مامان جون خیلی ناراحته و باباجون هم داره تلفنی از یه دکتر به اسم عظیم زاده وقت میگیره .... مامان گفت پارسا از صبح درست حسابی شیر نخورده .انگار دلش درد میکنه ........... ساعت 5 مطب دکتر بودیم خ ابان کرج . تشخیصش ریفلاکس فعال بود و کلی هم منو دعوا کرد که چرا به بچه تو این چند ماه رسیدگی نکردم و من همه ازمایشهایی که دادیم و دکترهایی که رفتیمو بهش توضیح دادم . گفت عکس رنگی از مری و معده . دارو هم نمیدم تا دو هفته دیگه که جوابو بیارید . خیلی بداخلاق بود اصلا خوشم نیومد . از اونجا زنگ زدم مطب دکتر سهیلا قدسی -شاهین ویلا بین سوم و چهارم غربی - تعریفشو ار همکارم شنیده بودم . وقت گرفتم و رفتیم . خانم دکتر قدسی  دکتری با سطح علمی بالا بود . حرفامو شنید و همین که گفتم شیر نمیخوره و وزن گیریش نامناسبه گفت ریفلاکس داره . احتیاج به عکس نیست . فعلا تو فاز اول دارو براش شروع میکنیم . رانیتیدین خارجی صبح و شب دو سیسی و اگه بعد 4 روز خوب نشد کپسول اومپرازول یک دوم گرانول صبح ناشتا یک هفته بخوره اگه اصلا تغییری نکرد دوباره بیایید . .............. تشخیص و صحبتهای این خانم دکتر با نظرات و معلومات خودم و شناختی که از پارسا داشتم خیلی به نظرم درست و منطقی اومد . دارو ها رو شروع کردیم به مرور داری بهتر میشی انگار عزیزم . اشتهات یکم بیشتر شده البته رانیتیدن زیاد برا تاثیر نکرده و ما داریم اومپرازول بهت میدیم عسلم . خداکنه زودتر خوب بشی و وزن بگیری پسرم . من و مامان جون و باباجون حسابی دارین برات غصه میخوریم ...........چرا تو وزنت کمه ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟و مهمتر از همه چرا این همه دکتر بیسواد ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ ما از چهارماهگی که عسلم نمودار رشدش صعود کمی داشت حداقل 10 بار پیش دکترهای مختلف رفتیم همه گفتن طبیعیه به مرور درست میشه فقط اروغشو بگیرید و رو سطح شیب دار بخوابونیدش ..............................چقدر بی سواد بودن و بی ملاحظه و بی اهمیت ..................



تاريخ : ۱۳٩۱/۱٢/۳ | ٧:٤٢ ‎ب.ظ | نویسنده : مامان پارسا | نظرات ()



تاريخ : ۱۳٩۱/۱٢/۱ | ٧:٤٤ ‎ب.ظ | نویسنده : مامان پارسا | نظرات ()

پسرم ماشاالله دیگه بزرگ شده داره رانندگی می کنه ، عاشق  فرمون  و دنده است . باید تا چند وقت دیگه براش ماشین بخرم باید به فکر باشم از الان قلب

 

اینم تالاب قو و پرنده های مهاجر سرخرود ..............خیلی قشنگ بود

 

 

نانازم تو ساحل نشسته ..........

 

 

گل پسرم اومده کتان تافته خرید .........اولین باره اومده فروشگاه تعجب کرده!!

 

چه گلهای کوچولوی قشنگی ...........

 



تاريخ : ۱۳٩۱/۱۱/٢٤ | ٤:٢٠ ‎ب.ظ | نویسنده : مامان پارسا | نظرات ()

 

 



تاريخ : ۱۳٩۱/۱۱/٢۳ | ٥:۳٤ ‎ب.ظ | نویسنده : مامان پارسا | نظرات ()



تاريخ : ۱۳٩۱/۱۱/٢٢ | ٥:٢٩ ‎ب.ظ | نویسنده : مامان پارسا | نظرات ()



تاريخ : ۱۳٩۱/۱۱/٢٠ | ۱۱:۱٢ ‎ق.ظ | نویسنده : مامان پارسا | نظرات ()



تاريخ : ۱۳٩۱/۱۱/٢٠ | ۱۱:۱٢ ‎ق.ظ | نویسنده : مامان پارسا | نظرات ()



تاريخ : ۱۳٩۱/۱۱/۱۸ | ٥:۱۸ ‎ب.ظ | نویسنده : مامان پارسا | نظرات ()



تاريخ : ۱۳٩۱/۱۱/۱۸ | ٥:۱٤ ‎ب.ظ | نویسنده : مامان پارسا | نظرات ()

 



تاريخ : ۱۳٩۱/۱۱/۱۸ | ٥:٠۱ ‎ب.ظ | نویسنده : مامان پارسا | نظرات ()

عزیزدلم ، پسرک نازنینم  متاسفانه مرخصی 9 ماهه زایمان شامل حال من نشد و مامانی مجبور شد بعد از هفت ماه (یک ماه هم از مرخصی های ذخیره استحقاقی هام استفاده کردم .بیشتر از این رییسم موافقت نکرد ) اول بهمن برگردم اداره . روز اول کار خیلی برام سخت بود . شب قبلش همه کارهای خونه رو کردم . برات سوپ مرغ درست کردم و میکسش کردم و آماده برات گذاشتم تو یخچال تا فردا مامان جون بهت بده بخوری . وسایلمو حاضر کردم . صبح ساعت 6 بیدار شدم و برات حریره بدوم هم درست کردم . بعد زنگ زدم به مامان جون که بیات اینجا پیشت بمونه تا تو از خواب بیدار بشی . عسلم مثل فرشته ها اروم و معصوم خوابیده بودی .در پرانتز هم اینو بگم که جیگرم ما یک ماه قبل از تولد شما از شهر جدید اسباب کشی کردیم و اومدیم نزدیک خونه مامان جون اینا ساکن شدیم چون من شاغل بودم و فقط شش ماه مرخصی داشتم . از طرفی اصلا هم دلم راضی نمیشد تو رو به پرستار یا مهد بسپارم بنابراین منزلمون و تو شهر جدید که اتفاقا یک اتاقش رو هم به تو اختصاص داده بودیم رهن دادیم و اومدیم با مامان جون تقریبا همسایه شدیم . از این به بعد دیگه هر روز صبح مامان جون ساعت هفت میاد اینجا و پیشت میمونه تا از خواب بیدار شی بعدش شال و کلاهت میکنه و میبره خونه خودشون تا من از بانک برگردم . تو شعبه دلم برات تنگ میشه زنگ میزنم تلفنی باهات حرف میزنم تو هم که فقط دوست داری گوشی رو  بخوری و گاهی فقط یه جیغ کوچیک میکشی ................... عزیزم من مامان بدی نیستم . خیلی  دلم میخواد تمام روز کنارت باشم و به همه کارهات برسم ، با هم بازی کنیم شیطنت کنی برام اما افسوس . من حدودا 10 سال سابقه کار دارم و برای پیشرفت شغلی خیلی زحمت کشیدم متاسفانه برام امکان پذیر نبود که از شغلم بگذرم بخاطر تو . اما وقتی خوب فکر میکنم میبینم که در اینده حتما به شاغل بودن و موفق بودن مامانت پیش همسالانت افتخار خواهی کرد و از جنبه اجتماعی و شخصیتی اینجوری بهتره .خلاصه من تو شعبه فقط چشمم به ساعته که کی ساعت یک و نیم میشه تا من از اداره بزنم و بیرون و خودمو به گل پسرم برسونم ...............مامان جون تا من برسم ازت بهترین پذیرایی رو بعمل میاره بیشتر از من به فکرته عسلم خدا براش خیر در نظر بگیره انشاالله .



تاريخ : ۱۳٩۱/۱۱/۱٧ | ۱٢:٠۸ ‎ق.ظ | نویسنده : مامان پارسا | نظرات ()



تاريخ : ۱۳٩۱/۱۱/۱٧ | ۱٢:٠٤ ‎ق.ظ | نویسنده : مامان پارسا | نظرات ()



تاريخ : ۱۳٩۱/۱۱/۱۳ | ۱۱:٥۳ ‎ب.ظ | نویسنده : مامان پارسا | نظرات ()

 اخییییییییییییییی چقدر مودبی جیجگرطلای مامانی.

 

 عشق  لخت شدن و پاکوبیدنی !!!!!!!!!!

 

عسلم دستت خوشمزه است ؟؟؟؟؟؟؟؟؟



تاريخ : ۱۳٩۱/۱۱/۱٠ | ۱٠:٢٧ ‎ق.ظ | نویسنده : مامان پارسا | نظرات ()



تاريخ : ۱۳٩۱/۱۱/۱٠ | ۱٠:٢٤ ‎ق.ظ | نویسنده : مامان پارسا | نظرات ()


تاريخ : ۱۳٩۱/۱۱/٩ | ۱٢:۳٠ ‎ق.ظ | نویسنده : مامان پارسا | نظرات ()

پسرم ، از شروع ماه هفتم روزانه باید 15 قطره اهن رو برات شروع میکردم . من به بابارضا گفتم که چون قطره اهن خیلی بدمزه است و معمولا بچه ها اونو دوست ندارن و خیلی بد میخورنش برای شروع از قطره اهن خارجی شروع کنیم . بابارضای بیچاره هم گشته بود و از تهران برات قطره  فروکیدز رو برات خریده بود . الان تو این اوضاع تحریم اقتصادی  خیلی سخت  پیدا میشه . اما چه فایده نانازمن اصلا قطره اهن دوست نداره به هیچ وجه . عسلم هر کلکی هم سوارکنیم اخرش ته حلقت نگه میداری و بعدچند دقیقه  با زیرکی تمام  اونو میریزی رو لباسات  و خیلی قشنگ اونارو سیاه میکنی گریه .ااخه من چکارکنم .لکه قطره اهن هم به این اسونی از رو لباس پاک نمیشه . گفتن ابلیمو لکه اهنو از بین میبره امابا ابلیمو هم امتحان کردم نشد . از مایع سفیدشوی هم استفاده کردم نشد . فقط  بعد نیم ساعت تو محلول وایتکس و اب کمی کمرنگ نشد و کامل پاک نشد . بخاطر همین بعد ازکلی سرچ تو نت دیدم یه خانمی تو نی نی سایت قطره اهن ایرانی با نام فرودراپ با طعم توت فرنگی رو پیشنهاد کرده بود .من هم به خاله سیرا گفتم که سرراه برام اینو بخره بر خلاف خارجیه خیلی هم ارزون بود . فرودراپ ششصد تومن و فرو کیدز شانزده هزار تومن بود فرشتهاما نتیجه خیلی جالب بود .در کمال تعجب دیدم که راحت اینو خوردی و اصلا بیرون نریختی . خیلی خوشحال شدم . خدا رو شکر . بعدها از خانم دکتر هم که پرسیدم گفت قطره اهن ایرانی بهتر از خارجی هاست . خلاصه دست تولیدکننده های ایرانی درد نکنه به داد ما رسید و منو از دست اداهای نانازم هنگام خوردن قطره اهن نجات داد.



تاريخ : ۱۳٩۱/۱۱/٩ | ۱٢:٠٧ ‎ق.ظ | نویسنده : مامان پارسا | نظرات ()

پسرکم دیگه اروم اروم  داشتی خودتو تو کالسکه به طرف جلو میکشیدی ترسیدم بیفتی کمربندها تو بستم تو هم خسابی عصبانی شدی اصلا خوشت نیومد  نانازم.

 

 

عزیزم وقتی داری فرنی یا سوپتو میخوری با پاهای کوچولوتم  بازی میکنی

عروسکهای بیچاره !!!!!!!!!!!!!!

 

 

 

 

 

 

 

 

حرکت لاک پشتی !!!!!!!!!!!

 

چیه؟؟؟ماشینم خراب شده گفتم یه نگاهی بهش بندازم ، حرفی هست جناب  ؟؟؟؟؟



تاريخ : ۱۳٩۱/۱۱/٥ | ۱۱:٤٥ ‎ب.ظ | نویسنده : مامان پارسا | نظرات ()


تاريخ : ۱۳٩۱/۱۱/٤ | ۱۱:٥۸ ‎ب.ظ | نویسنده : مامان پارسا | نظرات ()

پسرکم  امروز از طرف بانک خون بند ناف رویان برام یه پیامک اومد که به منظور انجام ازمایشات سری دوم که شش ماه بعد از تولد شما باید انجام بشه به روویان مراجعه کنم . بنابراین بابارضا یک روز مرخصی گرفت و من هم که بعد از طی شش ماه مرخصی زایمانم بخاطر بیشتر رسیدن به جنابعالی که شاهزاده کوچولوی خودم هستی یک ماه از رییسم تقاضای مرخصی استحقاقی کرده بودم (و ایشون هم علیرغم میل باطنیش به سختی قبول کرده بود ) با سپردن شما به مامان جون که خیلی برات زحمت میکشه دوتایی رفتیم رویان . خانم دکتر یک سری ازمایشات رو تو دفترچه لیست کرد و گفت  سریع اینا رو انجام بده و جوابشو برامون بیارید . وقتی داشتیم از رویان خارج میشدیم یادم افتاد که تو نت یه خانمی گفته بود که از میدون بنی هاشم پوشک خارجی به قیمت مناسبتر از بقیه جاها میشه خرید . بخاطر همین هم بعد از پرس و جو کوچه ای که بورس پوشک و لوازم بهداشتی بود رو پیدا کردیم .انصافا هم قیمتشون خوب بود . پوشک پمپرز 49 ، جان ب ب 37 ، هاگیز 36 بود . من این سری تصمیم گرفتم پوشک هاگیز طلایی رو برات امتحان کنم .خلاصه دو بسته خرید کردیم . رفتیم صارم ازمایش دادم و برگشتیم . بعد از ارایه ازمایشات و یک برگ کپی به رویان انشاالله کارت فریز نانزکوچولوی من صادر میشه .

 

 



تاريخ : ۱۳٩۱/۱٠/٢٢ | ۱۱:٥٢ ‎ق.ظ | نویسنده : مامان پارسا | نظرات ()

عسلم . امروز دقیقا شش ماه و بیست و دوروزه هستی . حدس میزنی الان وزنت چقدر باشه ؟؟؟؟؟؟؟پریروز که بردمت مطب خانم دکتر نامداری شدی 6 کیلو و هفتصد خالص !پسرکم چرا یک گرم یک گرم میری بالا ؟؟؟؟؟اخه من چکار کنم تپلی بشی عسلم . جواب آزمایشهای دکتر امینیان هم گرفتم . خدا رو هزار مرتبه شکر نه کمک کاری تیرویید داشتی نه عفونت ادراری که یکی از علائمشون کم اشتهایی . شربت زینک سولفات هم هر هشت ساعت دو سی سی بهت میدم که اشتهات زیاد بشه اما فعلا که خبری نیست . به نظرم عاشق همه چیز هستی جز شیر ( نه شیر مادر نه شیرخشک از مارکهای مختلف :نان ، بیومیل ، هومانا ، ببلاک کامفورت ،...) غذای کمکی رو با نظر پزشکت از پنج ماهگی با لعاب برنج و فرنی شروع کردیم . فرنی یا حریره بادومو با نبات برات درست میکنم و آخرش یه پیمونه شیرخشک بهش اضافه میکنم خیلی دوست داری .... اخه نانازم اینقدر که تو علاقه به غذاهای کمکی داری کاش یک اپسیلون هم شیر دوست داشتی . آخه چرا شیر نمیخوری ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ من که همه شیرخشکها رو برات امتحان کردم .چرا بی میلی ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ باید هزار تا آواز بخونم برات و ادا در بیارم اسباب بازی های مختلف برات بیارم تا مشغول بشی و حواست پرت بشه تا چند سیسی شیر بیشتر بخوری . اخه این چه وضعیه ؟؟میشه بچه شش ماهه شیر نخوره ؟ وقتی اب رو میریزم تو شیشه تمایل نشون میدی و میخوری اما همون وقت اگه بهت شیر بدم نمیخوری ؟؟؟ از صبح تا شب من همه فکر و ذکرم اینه که به تو تا اونجایی که میتونم شیر بدم .نانازم الان بدنت به کلسیم احتیاج داره که باید از طریق شیر همه نیازهای جسمی تامین بشه اگه نخوری کوچولو میمونیا {#emotions_dlg.e13} دیروز طی بیست و چهار ساعت جمعا ششصد سیسی شیر خوردی به اضافه اینکه صبحانه سرلاک برنج  ، ناهار سوپ مرغ ، عصرانه سرلاک و شام هم چند قاشق سوپ میکس شده خوردی . یعنی دیگه چاره ای نیست وقتی میبینم گرسنه ای و چند ساعت چیزی نخوردی و شیر هم نمیخوری برات غذای کمکی تو آماده میکنم و تو رو میگذارم تو کالسکه ات و اولین قاشق رو با شعر و آواز بهت میدم بعد میبینم که خیلی خوشت میاد و شروع به پاکوبیدن میکنی و خوشحال میشی و با صداها و اداهای نازت میخوای با من حرف بزنی و بگی: خوشمزه است دوست دارم . اینو بده بخورم دیگه !..............{#emotions_dlg.e25}من چکار کنـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم .{#emotions_dlg.e7} دیشب تا صبح هر دو سه ساعت  یکبار شیشه شیر و به شما تعارف کردم اما هر بار غلت زدی و صورتت و برگردوندی و خواب رو ترجیح دادی . من هم خیلی اصرار نکردم که بد خواب بشی . خلاصه ما فیلم داریم با هم . تا ببینیم چی میشه . شاید صلوات ها و دعاهای ما اثر کنه و گوگولیه ما خوش خوراک بشه . تو مطب یک نی نی هفت ماهه دیدم هم سن گل پسر خودمون اما تا دلت بخواد تپل مپل ........راستش اول خیلی به مامانش حسودیم شد تو دلم گفتم خوش بحالش حتما نینیش خوش غذاست اذیت نمیکنه اما بعد که با مادرش صحبت کردم و علت مراجعه اشو پرسیدم گفت پسرم دچار اگزما ی پوستی شده و هر چی دکتر بردیم خوب نشده بعدش فوری پشیمون شدم و زود خدا رو شکر کردم که پسرم سالمه فقط یکم لاغره همین ....................الهی شکر . هر چی تو بخوای .



تاريخ : ۱۳٩۱/۱٠/٢٢ | ۱۱:٠٧ ‎ق.ظ | نویسنده : مامان پارسا | نظرات ()



تاريخ : ۱۳٩۱/۱٠/۳ | ۱۱:٤٢ ‎ب.ظ | نویسنده : مامان پارسا | نظرات ()



تاريخ : ۱۳٩۱/۱٠/۳ | ۱٠:۳۱ ‎ب.ظ | نویسنده : مامان پارسا | نظرات ()



تاريخ : ۱۳٩۱/۱٠/۳ | ۱٢:٠٦ ‎ق.ظ | نویسنده : مامان پارسا | نظرات ()

عزیزکم . نمیدونم چرا چند وقتیه که اشتهات کم شده و خوب وزن نمیگیری . هفته اول ماه ششم وزنت 6 کیلو و چهارصد بود و اخر این ماه وزنت بزحمت رسیده به 6 کیلو و پانصد . چیگرطلای من چرا یک گرم یک گرم میری بالا ؟ من که همه تلاشمو برات میکنم . ویتامینهاتم که سروقت بهت میدم چرا اینجوری شده ؟ من خیلی دارم غصه میخورم . روز 26 اذر وقت گرفتیم و رفتیم مطب دکتر بهستانی . ایشون پارسا عسلی منو دید و گفت وزنش کمه ... قدش مطلوبه ... دور سرش عالیه .... با شوخی هم گفت مهم اینه که کله اش خوب کار کنه که الحمدالله خوب کار میکنه . زیاد نگران نباشید . چون با غذای کمکی هم شروع کردید براش (ما لعاب برنج و فرنی و شیره بادام رو شروع کرده بودیم ) و وزن نگرفته پس بناچار شیرخشک رو در دفعات زیاد بهش بده مثلا 4 یا 5 وعده . .. ناراحت شدم .گفتم پس شیر مادر چی ؟ گفت اونم یکی دو وعده بده ! پیش خودم گفتم این دیگه چجور دکتریه ؟چقدر راحت از حذف شیر مادر برای یک شیرخوار صحبت میکنه بخاطر همین خرفشو زیاد جدی نگرفتم . رفتیم خونه . بابا رضا با یک دکتر فوق تخصص که همکارش بود تازه اشنا شده بود با ایشون تماس گرفتیمو و مشکلو گفتیم و قرار شد در اولین فرصت پارسا رو ببریم چک کنه . دو روز بعد رفتیم کلینیک شهید فلاحی لویزان . آقای دکتر امینیان فوق تخصص نوزادان که به معنای واقعی کلمه صبور و با حوصله بودند و ایشون خیلی اروم به همه حرفامون گوش داد و پارسا رو با حوصله تمام چک کرد از همه لحاظ قد ، وزن ، رویش دندون ، شو....لش .چشمکبعد گفت یکی از علتهای بی اشتهایی میتونه عفونت ادراری باشه . بنابراین ازمایش نوشت . بعدش درباره سردی دست و پا و عرق کردنش پرسیدم گفتند بهتره از لحاظ کم کاری تیروئید هم برای اطمینان بیشتر چک بشه . برای افزایش اشتها شربت زینک سولفات داد و برای ریفلاکسش رانیتیدن و گفت که قطره اهن رو هم براش شروع کنیم . عزیزم وقتی برای ازمایش خون رفتیم نمیدونی چقدر به من سخت کذشت . یه خانم پرستار و دو تا اقا شما رو نگه داشته بودند تا بتونن ازت خون بکیرن و نانازمن هم داشت با تمام وجود جیغ میکشید و گریه میکرد .ناراحتدلمون کباب شد . مامان جون با اینکه خودش ناراحت بود ولی همش منو دلداری میداد و می گفت ای ازمایشها لازمه برای سلامتیش . اینقدر بی تاب نباش دیگه ............خلاصه ازمایشها رو دادیم و منتظره جواب هستیم .



تاريخ : ۱۳٩۱/۱٠/۱ | ٢:٤۱ ‎ق.ظ | نویسنده : مامان پارسا | نظرات ()



تاريخ : ۱۳٩۱/٩/٢۳ | ۱٢:۱٥ ‎ق.ظ | نویسنده : مامان پارسا | نظرات ()
تاريخ : ۱۳٩۱/٩/٢۳ | ۱٢:۱٠ ‎ق.ظ | نویسنده : مامان پارسا | نظرات ()



تاريخ : ۱۳٩۱/٩/٢٢ | ۱٠:٠٢ ‎ب.ظ | نویسنده : مامان پارسا | نظرات ()

پسرم ، امروز رسانه ها اعلام کردند که ضریح مطهر سیدالشهدا امام حسین (ع) که در شهر قم و با حدود 120 کیلو طلا توسط هنرمندان ایرانی ساخته شده است برای تعویض با ضریح فعلی آماده شده و در حال ارسال به عراق است اما قبل از رفتن به عراق ، ضریح آقا یک روز در حرم امام خمینی از مشتاقان حضرت پذیرایی میکند . به خاطر همین ما هم با نظر مامان جون که دلش برای اباعبداله پر میکشید موافقت کردیم و با بابا جون رفتیم بهشت زهرا . چه جمعیتی اومده بودند !!!!!!!!خیلی شلوغ بود  .طبق معمول طرف خانمها مثل حرم بقیه امامها مخصوصا امام رضا بی نظم و پر از سرو صدا ( واگر بی پرده بگویم بسیار وحشیانه عمل می کردند )بود . خانمها وقتی به ضریح نزدیک میشدند و دستشون ضریح مطهر رو لمس میکرد دیگه از اونجا کنده نمیشدند .فکر میکردن اگر اونجا محکم ثابت بشن حتما حاجتشون زودتر روا میشه . زهی خیال باطل . به نظر من تو زیارت حرف اولو دل میزنه . اگه دلت بسوی یار پر کشید و قلبت از نزدیک حسش کرد حتما زیارتت قبول شده . بخاطر همین کشمکشها و شلوغ باریها ما از همون جایی که جمعیت اجازه میداد با ضریح آقا درددل کردیم و سفره دلمون و حاجتها مونو زمزمه  کردیم و با اشک و دعا باهاش خداحافظی کردیم . مامان جون یکبار سعی کرد شما رو تا ضریح پیش ببره تا با دستای کوچیک لمسش کنی تا انشالله به برکت سیدالشهدا آینده ات روشن باشه اما این خانمهای گانگستر نگذاشتند .!!! خلاصه ما بعد از دعا برگشتیم و بعد از پشت سرگذاشتن یک ترافیک سنگین به منزل برگشتیم ..



تاريخ : ۱۳٩۱/٩/٧ | ۱۱:٤٩ ‎ب.ظ | نویسنده : مامان پارسا | نظرات ()
تاريخ : ۱۳٩۱/٩/٧ | ۱٠:۱٦ ‎ق.ظ | نویسنده : مامان پارسا | نظرات ()

خدای مهربونم ، پروردگار بخشنده ام تو را هزاران بار سپاس می گویم . بخاطر همه خوبیهایی که در حق بنده ناسپاست کردی در حالیکه این بنده حقیر حتی نتوانسته است یک اپسیلون از الطاف و نعمتهای خالقش را شاکر باشد . پسر عزیزم الان که 5 ماه را تموم کردی و وارد اولین هفته از شش ماهگیت شدی و من رشد جسمی و ذهنی تو رو از نزدیک لمس میکنم واقعا به عظمت افرینش و برتر از اون عظمت پروردگار پی میبرم . نازنینم الان دیگه تقریبا همه اشنا ها میشناسی . من ، بابا رضا ، باباجون ، مامان جون ........... وقتی کسی رو میبینی که برات اشناست یه چند لحظه مکث میکنی و بعد میخندی بهشون . چقدر خنده هات شیرینه عزیزم . عاشق این هستی که بغلت کنیم و تو رو تو اتاقها بچرخونیم .دوست داری همه چیزو کشف کنی . من تو رو بلند میکنم و همه وسایل خونه رو از نزدیک بهت نشون میدم و اسمشونو میگم . تو هم با چشمای گرد و کنجکاو خوشگلت بهشون نگا میکنی و همش دوست داری لمسشون کنی . وقتی تو گهواره میگزارمت با آویز موزیکالش مدتی سرگرم میشی . دوست داری عروسک هاشو بچسبی و دیگه رهاش نکنی . اون موقع من به داد این عروسکهای بدبخت میرسم . گاهی اوقات هم میبینم بدون سر و صدا با خودت خلوت کردی و داری تفکر میکنی . قربون اون مغز کوچولوی باهوت برم . به سقف و به دیوارهای اطراف نگاه میکنی و فکر میکنی . الیته اینم بگم یه تابلو خانوادگی رو دیوار داریم که عاشق اون هستی . به من و بابا نگاه میکنی و لبخند میزنی . حدس میزنم انگار ما رو تو اون عکس هم تشخیص میدی جیگرطلای من . بعضی وقتها هم با دستا و پاهای تپلت مشغولی . انگشتای دستتو میاری نزدیک چشمات و اروم اروم اونا رو پیش چشمت حرکت میدی . داری تمرین میکنی تا چیزای سبک رو با انگشتات بگیری . انگشت شست و سبابه ات رو یواش بهم نزدیک میکنی بعد دور میکنی . یعنی بین اعصاب حسی و حرکتی ات داره تعادل به وجود میاد . انگشت شست پاتو هم با دستت میگیری و تکون میدی . یه استاد تو دوره ارشد داشتیم که میگفت وقتی شیرخوار ها انگشت شست پاشونو با دست میگیرن و حتی دوست دارن اونو تو دهانشون فرو کنن علامت اینه که بچه میخواد اندازه های بدن خودشو تخمین بزنه . حالا نانازمن هم داره خودشو  و اطرافشو با خوشحالی کشف میکنه . عاشق ارتفاع هستی . وقتی از اون بالا ما رو نگاه میکنی انگار با تمام وجودت داری لبخند میزنی . خدایا این لحظات زیبا و این خوشحالی رو از ما نگیر . الهی امین . ..................



تاريخ : ۱۳٩۱/٩/٢ | ٥:٥٠ ‎ق.ظ | نویسنده : مامان پارسا | نظرات ()

 



تاريخ : ۱۳٩۱/٩/۱ | ٧:۳٧ ‎ب.ظ | نویسنده : مامان پارسا | نظرات ()

 

 

 

 

 

 



تاريخ : ۱۳٩۱/۸/٢٧ | ۸:۱٤ ‎ق.ظ | نویسنده : مامان پارسا | نظرات ()

پسرگلم میخوام برات شرح بدم که در طی روز از صبح تا شب رو چطور میگذرونیم . عسلم ، شما معمولا بین ساعت هفت تا هشت بیدار میشی . اول یکم خودتو کش و قوس میدی تا عضلاتت نرمش کنند و بعد با یه صدای ئهههههههههه کوچولو  منو صدا میکنی . من هم زود میام سراغت و قربون صدقه نانازم میرم  . بعد جیگرطلای من چند تا لبخند خوشگل مامانی  تحویلم  میده . بلندت میکنم و با هم یه دور افتخاری تو خونه میزنیم تا تو هم خستگیت از این همه تو رختخواب موندن دربیاد . بعد نوبت به چک کردن شما میرسه . اگه احتیاج به تعویض پوشک داشته بشی که انجام میشه بعدش نوبت صبحانه جنابعالیه .  نانازم معمولا 50 سی سی شیر می خوری (الان  شما دقیقا 5 ماه رو تموم کردی).بعدش دیگه نوبت منه که به کارهام برسم . سریع صبحانه می خورم و  نوبت به کارهای خونه میرسه : ظرف شستن ، تخت و مرتب کردن ، جارو ، گردگیری ، شستن لباس ،........در همین حین هم از دور باهات حرف میزنم و بهت هرازگاهی سرکشی میکنم تا بخوابی عزیزم . این وسطا یه جیغایی هم میکشی تا توجه منو بیشتر جلب کنی که منم زود میام بالا  سرت ببینم چه خبر شده که داری جیغ میزنی ، و میبینم که با عروسکهات داری بازی میکنی و خوشحالی .ای جانم .........معمولا مامان جون ساعت 10 صبح میاد بهت سرمیزنه اگه بیدار باشی که کلی نوازشت میکنه اگه خواب هم باشی تو خواب نازت میده جیگرم . مامان جون خیلی دوست داره . بی اغراق میگم خیلیییییییییییییییییییییییییی . وقتی بزرگ شدی ان شاالله آگاهانه خودت از نزدیک بیشتر حسش میکنی . قربون مامانم برم مثل فرشته هاست خیلی تو بزرگ کردنت کمک میکنه . اگه مامان جون نبود من بینهایت استرس داشتم ........خدایا به همه پدر مادرها سلامتی بده و سایه اونها رو از سر بچه هاشون کم نکن .الهیییییی آآآآآآآآآآآآآآآمییییییییییییییییییییین . بعد ش هر دو ساعت جیگر طلای من شیرشو میخوره و وسطاش با هم بازی میکنیم . شعر میخونیم . عروسک بازی میکنیم . گاهی هم دور از چشم دکترا یه چند دقیقه تلویزیون نگاه میکینم . آخه تماشای تلویزیون برای شما خوب نیست . به زعم دکترها ، موجب عدم تمرکز و بیش فعالی میشه .خلاصه آروم آروم تو داری بزرگ میشی عسلم . الان خیلی به دستات توجه میکنی . همش دوست داری به دست و پاهای خودت از نزدیک نکاه کنی ، انگشتاتو میشماری قلب و گاهی اونا تا حلقت فرو میبری .........که من زود به دادت میرسم .زبان البته الان دیگه فکر کنم دندونات داره ان شاالله در میاد چون لثه هات متورم شده یکمی . شاید هم به خاطر خارش لثه اینقد دوست داری همه چیزو گاز بزنی مثلا عروسکاتو همش می خوای تنبیه کنی !!!!!!!!!!!!!!!!!!!خلاصه اینجوری میگذره تا ساعت 6 غروب که ببا رضا میاد و سری دوم سریال بازی با پارسا شروع میشه . یکم شما رو بحال خودتون می گذارم و به کارهای خونه و تهیه شام رسیدگی میکنم . شب هم معمولا ساعت 10 تا 11 بعد از خوردن ویتامین آ د سول و هربال میکسچر  میخوابی و در طی شب هم چند بار برای شیر بیدار میشی یا بیدارت میکنم عسلمممممممممممممم . این بود شرح یک روز کاری من و پارسا .

 

 

 

 

 

 

 



تاريخ : ۱۳٩۱/۸/٢٤ | ٦:٢٦ ‎ق.ظ | نویسنده : مامان پارسا | نظرات ()

عزیز دلم قلب، هفته پیش جمعه فکر میکنم بیستم آبان بود که ما تصمیم گرفتیم بریم شمال خونه بابابزرگ . آخه بابا رضا خودش خیلی دلش برای خانواده اش تنگ شده بود و از اون طرف هم مامان بزرگ و عمه هم دلشون برای قند عسل من یه ذره شده بود . خلاصه با وجودی که من خیلی از سفر با وجود نی نی می ترسیدم و همه استرسم از این بود که خدای ناکرده مشکلی تو سفر پیش بیاد و بخاطر دوری راه و خستگی و تغییر اب و هوا برای نانازم خطری وجود داشته باشه اما با اصرار بابا رضا و قولش که همه جوره از ما مراقبت میکنه بار و بندیلو و بستیم و صبح زود ساعت 5 صبح با امید به خدا و خواندن آیت الکرسی راهی شدیم . عسلم تو هنوز خوابیده بودی و من برای راحتی تو قسمت پشت ماشینو یعنی پشت راننده رو پر کرده بودم و برات یه رختخواب گرم و نرم درست کردم و خودم هم کنارت نشسته بودم و مواظبت بودم . آروم آروم می رفتیم و هر از چندی برای تغذیه جنابعالی و تعویض گل پسر توقف می کردیم . و من همه سعیم این بود که زودتر برسیم . چون تو ماشین با این همه پیچ جاده هراز و اسفالت ناهموار و تابش نور آفتاب که درست می خورد به صورت جیگر طلا ، راحت نبودیم و سرانجام ساعت 11 ما رسیدیم بابلسر . با استقبال گرم مامان بزرک روبه رو شدیم و چند ساعتی استراحت کردیم . عصر به همراه مامان بزرگ رفتیم تو شهر یه دوری زدیم . از یه فروشگاه سیمونی یک دست بادی شلوار سفید ابی خوشگل برات خریدم بعد رفتیم لب دریا نزدیک مجتمع رفاهی بانک کشاورزی .  یادش بخیر . عسلم من اوایل خدمتم یعنی سال 82 که استخدام شدم ما رو برای آموزش بدو خدمت چهل روز فرستادن بابلسر . ............چه روزهایی داشتیم خالا بزرگ شدی برات تعریف میکنم . ما برای قندعسل دنبال پمپرز ترک میگشتیم که بخاطر تحولات اقتصادی و وضعیت دلار و گرانی ان کمیاب شده بود و اگر هم بود گرووون شده بود اساسی . بهرجهت با راهنمایی شدن ما به یک فروشگاه بزرگ کنار پیتزا پارک که الان اسمش یادم نیست ما تونستیم برات پریما رو تهیه کنیم . میدونی چند : سایز 3 شده 65 هزار تومن یعنی دقیقا کمی بیشتر از دوبرابر نسبت به دو ماه پیش خواب. .............. عصر عمه سامره از سرکار برگشت و با دیدن تو خیلی خوشحال شد . حالا دیگه با جمع شدن کلیه اعضا ناناز من کلی محبت دریافت میکرد . قربونش برم عسلم . اما ناگفته نماند که اون شب قبل از خوب طبق عادتت  که جای جدید رو تجربه میکردی به سختی و با کلی غرولند و ناراحتی خوابیدی .صبح با عمه سامره رفتیم کنار دریا بعدش لب رودخونه . از شانس ما هوا خیلی خوب بود . اسمان افتابی بود ولی دریا مواج بود . تو راه برگشت برای اینکه برای شما کلاه رو گوشی بگیریم یه سر رفتیم فروشگاه من و مامان ، مرکز خرید باران .از اونجا من برات یک کلاه و یه شامپو بدن بی بی کوکول خریدم و عمه جون هم که خیلی دوستت داره یک کلاه خرسی دیگه برات خرید قلب. برگشتیم منزل و صبح زود به سمت کرج روانه شدیم .......................... سفر خوبی بود عزیزم .

 

 

 

 

 



تاريخ : ۱۳٩۱/۸/٢٤ | ٦:٢٠ ‎ق.ظ | نویسنده : مامان پارسا | نظرات ()

امروز سه شنبه نهم ابان  است . می دونی چه روزیه پسرم ؟ عروسی خاله سمیرا ست . عروس خانم از صبح رفت آرایشگاه  صبا تا ساعت 2که آقای داماد با ماشین تزین شده دنبالش رفت . ارایش خاله خیلی بهش می اومد . عمو احسان هم که گریم کرده بود خیلی تغییر کرده بود . هردوتاشون خیلی بهم می اومدن . من و خاله سمانه هم همون ارایشگاه رفتیم تا اماده شدیم ساعت  6 شده بود که مامان حون زنگ زد و گفت شماها کجایید پس ؟ عروس اومده برای خداحافظی !!!!!!!!!!!!!!خلاصه ما سریع برگشتیم منزل . خاله  وقتی داشت خداحافظی میکرد خیلی م انگیز بود . اشک تو چشمام جمع شده بود . آخه من و سمیرا خیلی زیاد به هم نزدیک بودیم و مدت زیادی رو در روز مخصوصا بعد از به دنیا اومدن گل پسر با هم میگذروندیم . صبحها میرفتیم جاده تندرستی ، میرفتیم خرید ، اشپزی می کردیم و.........اما خودمو کنترل کردم و بعدش رفتیم تالار باران در ابیک . تالار خیلی بزرگ بود و  بیشتر از نهصد نفر مهمون داشت . نانازم من کالسکه تو رو  هم برده بودم  تا اگه احتیاج به تعویض داشتی یا خوابت اومد ازش استفاده کنم . من همه نگرانیم از سرو صدا بود که تو ارو ذیت نکنه به خاطر همین  رفته بودم انتهای سالن که صدای موزیک  یه نمه کمتر بود . اونجا با عمه شهربانو و خاله فایزه و زنعمو هما نشسته بودیم . اتفاقا نزدیک میز ما اتاق استراحت پرسنل خانم تالار بود که من با کسب اجازه اونجا رو برای رسیدگی به گل پسرم قرق کرده بودم . البته نکته مهمش این بود که اونجا صدا ی کمتری می اومد . خاله مهمونا رو بیخیال شده بود اومده بود ناناز منو ببینه دلش برش تنک شده بود . پسرم خاله خیلی دوستت داره  هر وقت میره بیرون همش به فکر توئه .مدام در خال خرید لباس و اسباب بازی برای شماست .آخی آجیه قشنگم بامن حرف نزن همین الان که اینارو مینویسم اشکم روون شده . دلم خیلی براش تنگ میشه . ان شاالله خوشبخت بشه .الهی آمیییییییییییییییییییییییین .خلاصه بعد از تالار  ما برگشتین خونه بخاطر گل پسر که بیشتر از این اذیت نشه . اما بقیه عروس و داماد و تا منزل پدر داماد که قربونی داشت براشون و بعدش منزل خودشون همراهی کردند . من و بابا رضا بهمراه عسلمون برگشتیم منزل و باز بیتابی های جیگر طلا شروع شد . میدونی چیه پسرم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ هر وقت بیرون میریم یا شما یک جای جدید رو تجربه میکنی یا با افراد جدید برخورد میکنی نمیدونم چرا شب بدقلقی میکنی و با بیقراری می خوابی !!!!!!!! بعضی وقتا هم خوابت میبره اما با کوچکترین صدایی بیدار میشی و من کلی نازتو میکشم . تو ااتقها می چرخونمت . باهات حرف میزنم .قربون صدقه پسرم می رم تا شاید دوباره بخوابی . پسر عزیزم الان که اینا برات مینویسم خوابیدی . چشمای قشنگتو بستی و داری خواب میبینی . به نظر من هیچ لحظه ای برای مادر به قشنگی  لحظات آرامش بخش نگاه به صورت فرزندش نیست . وقتی آروم خوابیدی و من به صورت معصومت نگاه میکنم تمام خستگی از تنم دور میشه . البته گاهی هم بغضی گلومو میگیره . نمیدونم چرا ؟اونوقت برات از صمیم قلب دعا میکنم که تو دنیا و آخرت عاقبت بخیر باشی عسلم . پسرم انشاالله همیشه شاد و خوشبخت باشی .



تاريخ : ۱۳٩۱/۸/٩ | ۸:۱۸ ‎ب.ظ | نویسنده : مامان پارسا | نظرات ()

پسرم شما دیروز28/7/91 به لطف خدا چهارماهه شدی و طبق برنامه مرکز بهداشت باید برای تزریق واکسن چهارماهگی که واکسن سه گانه یا ثلاث به علاوه قطره خوراکی فلج اطفال بود به شهر جدید میرفتیم . من طبق تحقیقات اینترنتیم برای اینکه شما کمتر اذیت بشی یک ساعت قبل از رفتن به مرکز بهداشت دو برابر وزنت(شش کیلو ) یعنی 12 قطره بهت استامینوفن اطفال دادم و با برداشتن کلیه تجهیزات راهی شدیم . از شانس خوب یا بد ما هیچ کس تو صف نبود . خیلی مرکز خلوت بود . چون من نمی خواستم گریه های نانازمو ببینم آرزو می کردم کاش یکم شلوغ بود تا تو صف می نشستیم . گل پسرو برای قد و وزنش داخل بردم . قد 61 و وزن 6 کیلو بودی . جیگرم نسبت به دو ماهگیت منحنی رشدت به اندازه مطلوب بالا نرفته بود . خیلی ناراحت شدم . خانم پرستار پرسید چرا وزنش کم افزایش داشته ؟ و من هم با ناراحتی به شرح ویزیت دکتر پارسا پرداختم. خانم دکتر گفت چون شما به بچه پستونک و شیشه شیر دادید الان دیگه خیلی علاقه ای به شیر مادر نشون نمیده و بازیگوشی میکنه و بیشتر دوست داره شیشه بگیره چون اون براش راحت تره !!!!!!!!!!!!!خانم پرستار هم تایید کرد و گفت من بعد فقط و فقط شیر مادر بصورت طبیعی .ضمنا بهتره تو یک محیط آروم و بی سرو صدا و دور از هیاهو و مخصوصا صدای تلویزیون شیر بخوره تا ان شاالله وزن گیریش بهتر بشه . بعد از این مرحله رفتیم سراغ خوان سخت بعدی که واکسن زدن پارسا بود . خانم مسول تزریق واکسن اومد و آماده شد . پای چپ عسلم باید واکسن ثلاث تزریق میشد . من قبلا تو یک مقاله آلمانی خونده بودم که خوردن محلول آب قند موقع تزریق واکسن باعث میشه کودک کمتر دردو احساس کنه . به خاطر همین شیشه اب قندو به پارسا داده بودم که در همین حین تزریق انجام شد و عسل من با یک جیغ بلند از گریه سیاه شد . الهی بمیییییییییییرم مامانی ناراحتگریهدلم کباب شد . هر چی نازت می کردم و  صدات میکردم اثر نداشت تا بلندت کمتر و یه کم چرخوندمت یواش یواش آروم شدی و ما هم با احتیاط و آهسته برگشتیم خونه .اول یه مدت  پای چپ شما رو کمپرس یخ گذاشتیم بعد شیر خوردی و  خوابیدی اماهمین که یکم پا تئ تکون میدادی دادت میرفت هوا .آخیییییییییی. اما چه میشه کرد . بالاخره که باید واکسنو میزدی ؟هر چهار ساعت قطره استامینوفن  تکرار میشد و می خوابیدی . خدا رو شکر تب مکردی و اون شب هم به سلامتی گذشت . خدا رو شکر .



تاريخ : ۱۳٩۱/٧/٢٩ | ۱٢:٠٦ ‎ق.ظ | نویسنده : مامان پارسا | نظرات ()

از خاطرات دو ماهگی پسر نازم این ماجرا رو تعریف می کنم . تعطیلات عید فطر امسال دو روز بود و ما همگی طی یک شور خانوادگی متفق القول بودیم که امسال نتونسته بودیم زیاد سفر بریم و حالا که فرصتش ایجاد شده و پارسال کوچولوی ناز من دیگه به سلامتی دو ماهه شده تصمیم گرفتیم بریم شمال . خلاصه روز عید بعد از سرویس ماشین که تا ظهر هم  طول کشیده بود  بار سفر رو بستیم و عصر  ما به همراه  مامان جون و سمیرا و جمال راهی جاده چالوس شدیم . ابتدای جاده چالوس یه عصرونه خوردیم تا دیگه تا مقصد هیچ توقفی نداشته باشیم . یکم که راه اومدیم دیدیم ای دل غافل چه ترافیکیه !!!!!!!!!!!!!!!هوا دیگه کم کم داشت رو به تاریکی میرفت و ما هنوز بعلت ترافیک سنگین جادهبیست  کیلومتر هم از کرج دور  نشده بودیم . داشتیم راجع به این موضوع با هم صحبت می کردیم که بطور غیر منتظره ای جیگر طلای من شروع به گریه کرد . اونم چه گریه هایی !!!!!!! نانازم جیغ میکشدگریهگریهگریه و با چشمای درشت و گرد شده متعجب به نور ماشینا که تو تاریکی از کنار ما رد میشدند نگاه می کرد و گریه می کرد . تازه فهمیدیم که عسل من از تاریکی ترسیده !  پارسای عزیزم هر چی سعی میکردیم  تو رو با صحبت و نوازش آرومت کنیم فایده نداشت .از شانس بد ما چراغ سقفی داخل ماشین هم روشن نمیشد . همه ما با صحبتامون نازت می کردیم که اثر نداشت و دلمون حسابی برات کباب شد . بنابراین فورا تصمیم گرفتیم دور بزنیم و برگردیم . تو راه برگشت یه آقایی بساط بلال کنار جاده راه انداخته بود یکم نور اونجاپیدا کردیم و  توقف کردیم تا شاید با پیاده شدن حواست پرت بشه و آروم بشی عسلم . کریر تو دست بابارضا بود و موقع پیاده شدن اونو  زمین گذاشته بود تا بتونه تو رو بغل کنه جیگرم . ولی هیچ کدوم از این کارا فایده نداشت و همش گریه میکردی .من دوباره تو رو گرفتم و سخت در آغوش فشردم شاید احساس امنیت کنی اماجواب نداد . بنابراین دوباره باعجله سوار شدیم و با سرعت برگشتیم کرج . اول بلوار ورود به کرج که دیگه همه جا روشن بود گل پسر همین که چراغای فاز شبو دید آروم شد . من که احساس می کردم زیر سر پارسا احتیاج به بالش نرمتری داره از بابا رضا خواستم از توکریر بالشو بده که یکدفعه گفت کریر دست من نیست! حتما جا مونده !!!!!!!!!! خلاصه اول گفتیم بی خیال بشیم و بریم . بعدش دایی جمال گفت  حال که دیگه پارسا آروم شده شما اینجا تو این پارک ده دقیقه بنشینید تا من برگردم ببینم کریر هنوز اونجا هست یا نه !!!!!! بنابراین ما وسایلمون برداشتیم و تو پارک اطراق کردیم نیشخند تا دایی جمال و بابا رضا برگردن . بعد از مدت کوتاهی خوشحال و با کریر برگشتند . آقای بلال فروش کریرو برای ما نگه داشته بود. دستش درد نکنه . و بدین ترتیب ما دست از پا درازتر به خونه برگشتیم .



تاريخ : ۱۳٩۱/٧/٢٢ | ۱۱:۱۸ ‎ب.ظ | نویسنده : مامان پارسا | نظرات ()



تاريخ : ۱۳٩۱/٧/٢٢ | ٧:٢۸ ‎ب.ظ | نویسنده : مامان پارسا | نظرات ()



تاريخ : ۱۳٩۱/٧/٢٢ | ٧:٠٤ ‎ب.ظ | نویسنده : مامان پارسا | نظرات ()

پسر عزیزم فرشتهتو از همون لحظه تولدت ماشاالله موهای پرپشت و سیاهی داشتی که همه تو همون لحظه اول که میدیدنت بهش اشاره میکردن . و مهمتر از همه اینکه کاکل به سر بودی چشمکیعنی مدل موهات فشن بود اونم از نوع خوشگلش . از عمه و عمو گرفته تا خاله و دایی همگی میگفتن این پسر تاج داره به قول سمیرا : نی نی تاجیـــــــــــــــخوشمزهـــــــــه  و حتما باید براش  گوسفندی عقیقه به . یعنی صرف نظر از قربونی کردن یک گوسفند باید شرایط عقیقه کردن هم براش اجرا بشه . بخاطر همین ما هم تصمیم گرفتیم که اینکارو بکنیم بعد موهای نازت که بلند شده بود و کوتاه کنیم . خلاصه بابا جون و بابا رضا رفتند گوسفندی خریدند و آقای قصاب رو هم آوردند . من که اصلا طاقت دیدن این صحنه ها رو ندارم اصلا از خونه بیرون نیومدم . بابا رضا از روی سایت آقای مکارم شرایط عقیقه و دعاهای مخصوص اونو برات خوند و بعدش  عملیات ذبح انجام شد و تمامی گوشت اون هم بطور کل بین همسایه ها و بستگان  توزیع شد . بعدش ما که دیگه خیالمون از انجام وظیفه مون راحت شده بود یکم از موهای خوشگلتو کوتاه کردیم که برات یادگاری بهمراه سایر وسایلت نگه میدارم . حالا دیگه نمیدونم کاکل جنابعالی می خوابه یا همون جوری فشن میمونه !!!!!!!!!!!

قلبخوشمزهخوشمزه



تاريخ : ۱۳٩۱/٧/٢٠ | ۱:٢۱ ‎ب.ظ | نویسنده : مامان پارسا | نظرات ()

پسر گلم بعد از طی شدن دوره زردی شما که از نوع طول کشیده هم محسوب میشد و تا بیست و چند روزگی شما هم ادامه داشت بابا رضا تصمیم گرفت که برای مسلمون شدن جنابعالی هم هر چه زود تر طبق توصیه های دوستان عمل کنه تا شمادرد کمتر ی رو تحمل کنی و زود تر هم خوب بشی . همکارای بابا رضا بیمارستان شهید چمران وابسته به وزارت دفاع که نزدیک محل کار بابایی هم بود و بهش پیشنهاد کرده بودند . بنابراین ما طبق وقت قبلی با آقای دکتر مهرداد وقتی شما بیست و هفت روزه بودی رفتیم تهران (خ ارج ) .بعد از انجام مراحل اداری و تهیه ملزومات قرار شد شما عمل بشید . یک خانم پرستار بی احساس تو رو از مامان جون گرفت و برد به دکتر و دستیارش تحویل داد و به ما گفتند بیرون باشیم . اما وقتی تو کوچولوی ناناز من اولین جیغو کشیدی من دیگه طاقت نیاوردم و بعد از قدم زدنهای عصبی پشت دررفتم به خانم  پرستاربا ناراحتی  گفتم مگه دکتر از بیحسی استفاده نکرده ؟ چرا بچه اینقدر گریه میکنه ؟ و اون  در نهایت خونسردی گفت : بچه  باید گریه کنه دیگه حال بچه شما نسبت به بچه های دیگه یکم بیشتر  گریه میکنه .!!!!!!!!! خلاصه بیست دقیقه فکر کنم عملت طول کشید . بعدش شما رو باند پیچی شده به ما تحویل دادن با یک برگه مراقبت . 10 قطره استامینوفن به شما دادند و گفتند هر چهار ساعت تکرار بشه . اون موقع شما آروم شده بودی و ما هم خیالمون راحت شده بود . اماااااااااااااا 5 دقیقه بعد از رفتن دکتر ، تازه گریه های بی امانت شروع شد و دقیقا نیم ساعت داشتی مظلومانه و بی وقفه گریه می کردی و ما هم هیچ کاری از دستومن برنمی اومد و خانم پرستار هم داشت خیلی بیخیال به شوخی های مضحک خودش با همکارش ادامه میداد و این ما رو بیشتر عصبی می کرد تا اینکه دیگه ما که با تست کردن راههای مختلف نتونسته بودیم شما رو اروم کنیم بعد از  تذکر بابا رضا و مامان جون (که خیلی ناراحت شده بود )به پرستار ،خودمون رفتیم اورزانس و در خواست کردیم متخصص مجددا چک کنه تا خونریزی خدای نکرده مثل یک مورد مشابه که شنیده بودیم اتفاق نیفتاده باشه . دکتر یک ژل بیحسی لیدوکایین و خالی کرد رو محل عمل و گفت طبیعیه . آرامشتونو حفظ کنید ......... نانازم از بس گریه کرده بودی دیگه رمق نداشتی و رنگ صورتت سفید سفید شده بود انگار دیگه خون نداشتی . خیلی دلمون برات میسوخت اما چاره ای نبود . ما کلی خودمون و سرزنش کردیم که چرا تو رو نبردیم مطب خصوصی که حداقل بتونیم با دکتر face to face  ارتباط برفرار کنیم  و  بیشتر توجه و مراقبت بشه . من همیشه از محیطای بیمارستانی  بخصوص دولتی به خاطر این بی توجهی  هاشون و  برخورد سرد و نداشتن روابط اجتماعی شون متنفر بودم  و هستم  تازه فکر کنید این بیمارستان جزو مجهزترین بیمارستانهای تهرانه اونم شمال تهران .خلاصه جیگر طلای من بعد از یک ساعت گریه از خستگی خوابش برد و ما رسیدیم هشتگرد . دیگه تا چند روز پارسا  پوشک نمی شد تا بهتر بشه اما ناله های پارسا کوچولو تا 10 روز کم و بیش ادامه داشت تا صبح روز دهم بالاخره اتظار ما تموم شد و حلقه کاملا جدا شد و گل پسر راحت شد. اینم از ماجرای مسلمونی پارسا .



تاريخ : ۱۳٩۱/٧/٢٠ | ۱۱:٥٦ ‎ق.ظ | نویسنده : مامان پارسا | نظرات ()

پارسای عزیزم شما ساعت 11:57 روز یکشنبه 28/3/1391 مصادف با روز مبعث تو بیمارستان صارم به دنیا اومدی . بعد ار بیهوشی اسپاینال وقتی خانم دکتر میرعنایت خبر سلامتی تو رو داد من از صمیم قلب خدا رو شکر کردم و دعا کردم هیچ نوزادی با مشکلات جسمی متولد نشه و همه پدر و ومادرایی که در انتظار یک هدیه از سوی خدا هستند این لحظات شیرینو تجربه کنن . الهی آمییییییییین . بعدش فورا از خانم دکتر پرسیدم خانم دکتر نی نی چاقه یا لاغره ؟خانم دکتر هم خندید و گفت هم لاغره هم خوشگل مثل مادرش . از همین الان چشمای قشنگشو باز کرده و داره همه جا رو رصد میکنه .الهی... بعدش صدای همسری رو شنیدم که داشت ازت فیلمبرداری می کرد و بهت میگفت سلام بابایی و سلام نی نی !!و خانم پرستارهم داشت وظایف اولیه رو برای شما انجام میداد که پتو رو با دستت کنار زدی و به اطراف نگاه کردی که وقتی این قسمتو تو فیلم میبینیم همگی میخندیم به این زرنگیت عسلم . خلاصه شما با قد 51 سانتی متر و وزن 3330 گرم متولد شدی . بعد از یک شب بستری بودن و انجام ویزیتهای ساعتی و آزمایشات و واکسن های بدو تولد روز بعد ترخیص شدیم (بیمارستان صارم یکی از بهترین بیمارستانهای ایرانه و من در تمام مدت نه ماه مراقبتهای دوره ای و نیز جراحی و بعد از اون  از کادر درمانش راضی بودم و از این بیمارستان خاطرات خوبی دارم ). اما هنگام ترخیص گفتند میزان زردی یا همون بیلی روبین مستقیم شما حدود 6.5 است و به احتمال زیاد بعلت ناسازگاری خونی مادر و فرزند یا همون ABO زردی بچه ممکنه بالا بره بخاطر همین ظرف 72 ساعت آینده حتما مجدد بیلی روبین چک بشه . اولش ما یکم نگران شدیم ولی مامان جون گفت استرس نداشته باشید . زردی بیماری شایعی هستش و با مراقبت و طبق توصیه خانم دکتر به شیردهی مکرر 2 ساعت به 2 ساعت انشاالله بر طرف میشه . ..... برای پیشگیری از زردی ما طبق تحقیقات اینترنتی و تجربه های مادربزرگ ها تقریبا همه کار کردیم برات . ازدادن شیرخشت و ترنجبین و شستن بدنت با عرق کاسنی رقیق شده و قطره بیلی ناستر و...اما زردی تقریبا هر روز افزایش داشت .تا اینکه روز ششم به خاطر بیحالی و خواب آلودگی و کم شیر خوردن جنابعالی ساعت 10 شب برای بار سوم شما رو بردیم بیمارستان .اونجا از رگ کوچولوی ناز دستت خون گرفتند و نتیجه اعلام شد : بیلی روبین مستقیم 14 . دیگه استرس به حد اعلا رسید و من و بابا رضا و مامان جون تصمیم گرفتیم شما رو ببریم بستری کنیم .خانم دکتر اورژانس بیمارستان کودکان باهنر عظیمیه رو معرفی کرد و ما راه افتادیم بسمت عظیمیه و من تو ذهنم یک بیمارستان مجهز و منظم تصور میکردم اما ای دل غافل ...وقتی به بیمارستان باهنر رسیدیم و ما تو سالن انتظارش خیلی از جمعیت و بی نظمی و شلوغی و محیط نامناسب بیمارستانو دیدیم حسابی کلافه و عصبی شدیم . شماره ما پیج شد و یک دکتر بی مبالات پارسا رو از رو هوا چک کرد و خیلی بیخیال تست قند خون نوشت . قند خون 78 بود که الحمد الله خوب بود .اما دیگه اونجا نموندیم و حرکت کردیم به سمت تهران و رفتیم بیمارستان بقیه الله . دیگه ساعت 4 صبح بود و ما از دیدن چهره مظلوم و بیحال گل پسر خیلی ناراحت بودیم . خستگی از یک طرف ناراحتی از طرف دیگه چون تو هنوز بیمه نبودی و دفترچه برات صادر نشده بود و آقای حسابدار داشت شبی یک میلیون و صد هزار تومن برامون صورت حساب درست می کرد . بالاخره پس از نشیب وفرازهای فراوان اداری بستری شدیم . و گفتند فقط مادر و فرزند بمونند . وقتی اینو شنیدم خیلی اضطراب در وجودم رخنه کرد میدونی چرا ؟ چون تو این یک هفته همه کارهای شما رو مامان جون زحمت می کشید انجام میداد و من دلهره داشتم که شایدبه تنهایی از عهده نگهداری ازت برنیام . رفتیم NICUو پس از ویزیت متخصص یک تخت و یک دستگاه فتوتراپی به ما دادند . نانازم تو باید لخت فقط با پوشک و چشم بند توی این دستگاه می خوابیدی و هر یک ساعت و نیم برای شیرخوردن و تعویض پوشک از دستگاه خارج میشدی . عزییییییییییییییزم وقتی چشم بند رو به چشمت بستم اینقدر گریه کردی که دلم ریش شد . هم اتاقی هام می گفتن دلت نسوزه ما هم اول اینجوری بودیم اما بچه عادت میکنه !!اما من طاقت نیاوردم و چشم بندتو باز کردم . شیر خوردی و خوابوندمت بعد آروم چشم بندتو بستم و گذاشتمت تو دستگاه .آخیییییییییش . یک نفس راحت کشیدم و خودم هم که حسابی خسته بودم رو تخت دراز کشیدم . همین روند ادامه داشت و زردی پس از 6 ساعت 12.5 شد .الحمدالله . خانم دکتر برای اطمینان یک سونوگرافی مفاصل و تست کشت ادرار هم از پارسا گرفت که خدا رو شکر مشکلی نداشت . بعد از ظهر عمه زهرا که مطلع شده بود برای اینکه من یکم استراحت داشته باشم لطف کرد اومد اونجا و پس از اجازه گرفتن از سوپروایزریک ساعتی پارسا رو بهش سپردم و خودم چشمامو رو هم گذاشتم . .......ساعت 8 شب مامان با کلی تغذیه و سوپ و فلاسک چای و هزار تا خوراکی و وسایل دیگه اومد اونجا و ما باز مجددا در کمال خونسردی از مسول بخش خواستیم جامونوبرای چند ساعت عوض کنیم و خانم پرستار هم بعد از کلی غرولند مجوز صادرکرد و من هم با خیال راحت رفتیم محوطه و تو ماشین استراحت کردم . مامان جون خیلی دوستت داره نانازم . با وجود خستگی و کمر درد خودش تا ساعت 2 شب اونجا موند و بسیار ماهرانه با استفاده از شیشه شیر و پستونک و ...نهایت استفاده از دستگاه رو کرد . .....فردا ساعت 2 بعد ازظهر درجه زردی پارسا 9 بود ..آخ جون........ترخیص شدیم . الهی شکر خیالم راحت شد و من بابا رضا و گل پسر برگشتیم خونه .



تاريخ : ۱۳٩۱/٧/۱۸ | ۳:٠٢ ‎ب.ظ | نویسنده : مامان پارسا | نظرات ()

پسر عزیزم تو هدیه خدایی . روزی هزار بار خدای مهربونو شکر می کنم که تو صحیح و سالم پا به این دنیا گذشتی و تو دلم داد میزنم :خدایــــــــــا خیلی دوستت دارم (کمکم کن درست تربیتش کنم .) نانازم حقیقت اینه که من قبل از تولدت با وجود مراقبتهای فراوون مستمر و آزمایشات زیاد نسبت به سلامتی تو خیلی نگران بودم و استرس داشتم که اصلا هم دست خودم نبود . با این که همه چیز به لطف خدا نشان از صحت و سلامت تو داشت اما وقتی جایی می خوندم یا از دوستان و همکارانم راجع به نوزادان نارس یا مشکل دار می شنیدم نا خود آگاه ذهنم بسوی تو میرفت و تو اون لحظه از صمیم قلب دعا می کردم که عزیز من سالم باشه و صرف نظر از جنسیت هر چی خدا برام میخواد خیر باشه ...الان که تو تقریبا سه ماه و نیمه هستی هر بار که بهت نگاه میکنم وقتی دستای کوچولو ، پاهای کوچولو ، چشمای قشنگتو میبینم میگم خدایا شکرت . واقعا به بزرگی و عظمت خدای مهربون دوباره ایمان میارم ومعتقدم هر نوزادی یک معجزه از خدای بزرگه . خیلی دوست دارم که تو رو تو خواب تماشا کنم . اینقدر معصوم و مظلوم و شیرین می خوابی که دلم نمیاد ازت چشم بردارم فرشته من . با خودم میگم عسل منه هدیه خداست جیگر منه هدیه خداست ........حالا دیگه صبح که از خواب بیدار میشی بعد از کش و قوسها و نرمش بدنت لبخند میزنی اونم لبخندای خوشگل ..بعدش هم شروع به آواز خوندن میکنی آآآآآآآآآآآ ....ااااااااااااا.......ققققققققققققق.....ای جانم .



تاريخ : ۱۳٩۱/٧/۱۸ | ۱:٤۸ ‎ب.ظ | نویسنده : مامان پارسا | نظرات ()